کنار صندلی پارک ایستادم زیر صندلی نامه ای افتاده بود
کنجکاوانه نامه را برداشتم
و پشت پاکت این نوشته راخوندم : فاحشه ای که هنوز ته دل خدا رودارد
پاکت باز بود نامه رو در آرودم و شروع به خواندن کردم
نامه خداحافظی
قسمت نشد برای بار آخر ببینم و ازش خداحافظی کنم
فرصت نشد که عروس زندگیش شوم
چقدر رفتن پر از درده اما راهی نیست چاره ای نیست باید برم چون تو خواستی
نمیدانم چرا خداوند همچین سرنوشتی بمن داده شایدم سرنوشتمو خودم ساختم
چقدر و تلخ و غریب هست همه چی بوی غمگینی میدهد
اما چرا تلخ!؟ چرا بدبخت ؟!شاید اگر خدا تکه کوچکی از خوشبختی
را بمن میداد من الان سرگردان نبودم
چشمانم را بستم چقدر زندگی زیبا بود همون لحظه که اون را شناختم
همون لحظه که دلم لرزیرو عاشقش شدم
همون لحظه که عشق پاک من شروع شد
من همان دخترکم ای مردک پس چی شد
راستی من ۲۵ سالمه از کوچه پس کوچه های پایین شهرم
از اول میخوام بنویسم
از وقتی که ۱۷ سالم بود
شاگرد سوم سال اخر بودم همه فکر میکردن کنکور قبول میشم
اما متاسفانه من قصد شرکت در کنکور را نداشتم چرا؟چون بدبخت بودم؟
چون باید به خاطر خانوادم کار میکردم؟
پدرم معتاد شده بود و از شغل شریف کارمندیش بیرون کرده بودند
یکی از خاطره هامو که هیچ وقت فراموش نکردم مینویسم براتون
سه روز بود که خانوادم گشنه بودند
من هم به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم بچه بزرگ خانواده
بودم چقدر سخت بود دیدن اون لحظات که مادرم
داخل ابی چند تکه رشته میریخت و با رب میپخت و ما میخوردیم
هیچ یادم نمیره که چه با اشتها ان رشته هارو میخوردیم
همسایه روبرویی ما از وضع ما خبر داشت بعد از سه روز
یه بشقاب لوبیا پلو اورده بود
ما ۵ نفر چه با اشتها از اون بشقاب خوردیم و همگی سیر شدیم
چه زندگی تلخی!
من احساس مسئولیت میکردم باید کار پیدا میکردم نمیدانستم خوب بد زندگی یعنی چی
کار یعنی چی
بیرون ماندن دختر یعنی چی
یکی از همسایه های ما مطب دکتر پرتوی را برام معرفی
که منشی اون مطب بشم چقدر خوشحال بودم
حس میکردم بزرگ شده ام و میخوام رو پای خودم وایسم
نمیدانستم که این کار معنیش چیه و در اخر چه خواهد شد
وقتی اون خانوم مهربون به مطب دکتر زنگ زد دکتر
گفت که چند روزیست یه منشی دیگه گرفته
وای که دنیا رو سرم خراب شده بود چرا ما شانس نداریم خدایا
مجبور بودم باز هم نبال کار بگردم
پدرم از خونه فرار کرده بود و من دوان دوان دنبال مسئولیت او میگشتم
تا روزی که دیگر مجبور شدیم نقل مکان کنیم به شهرستان
همه اساس مونو بردیم به شهرستان ارس و من اینجا خانه داییم
موندم که دنبال کار بگرد م
چه حرفا از فامیلا شنیدم که دخترک خانوادشو ول کرده شهرستان
و داره خوش گذرونی میکنه مثل پدرش
تا اینکه توسط یه فامیلی یه تولیدی پیدا شد
و من برای بار اول قدم به محیط کار گذاشتم صبح کله سحر
خوشحال از خواب پریدم و با داییم رفتم همون مکانی که گفته بودند
۴ تا دختر دم در وایساده بودند چقدر شوخ طب بودند
گفتم اومدم کار کنم واونا هم صمیمانه مرا به جمعشون پذیرفتن
بعد از خوردن صبحانه بمن کار را یاد دادند
و من خسته و خوشحال نهایت تلاشم را میکردم تا خانوادمو از بدبختی نجات بدم
بعد از یه هفته که مطمئن شدم موندنی هستم یه اتاق کوچیک تو
این شهر بزرگ کرایه کردم و خانوادمو اوردم اینجا
زمستون رسیده بود
و من مجبور بودم تا دیر وقت کار کنم واضافه کاری بمانم
اخه هم کرایه میدادم و هم خرج خونه و بچه هارو
حقوق من تنها ۴۵ هزارتومن بود که سی تومن فقط کرایه خانه میدادم
خوشبخاته اون تولیدی که کار میکردم یه تولیدی بزرگ بود و شبانه روز کار میکردن
خلاصه بعد از مدتها ازشون اجازه خاستم که من هم شبانه روز کار کنم
شبها تا ساعت دوازده و صبح از سه ونیم بیدار میشدم و چهار شروع بکار میکردم
چقدر تلخ بود اون روزا هنوزم تنم میلرزد از بیخوابیهای اون زمون
تو اون زمستون برفو بوران صبح ساعت و سه نیم تو اون تاریکی
به راه می افتادم و چند تا کوچه رو
پیاده طی میکردم
نمیدانم چر ماموران شهرداری که در حال جمع کردن
زباله ها بودن مرا بد میدیدند اما من دختر بدی نبودم فقط کار میکردم
اولین بار کلمه فاحشه بگوشم رسید
مردک گم و گور شده چقدر ازش میترسیدم اخه خیلی تاریک بود
ساعت سه ونیم صبح بود کسی نبود غیر از من و ان کثافت بی همه چیز
یه تاکسی امد و سوار شدم دیگه نمیدونستم کجا دارم میرم از ترسم
خلاصه این وضع کار کردن من بود
اما همه تلاشم شیرین بود چون روی پای خودم ایستاده بودم
و خانوادمو از بدبختی نجات داده بودم
خلاصه یه سال گذشت و با همه تلاشم تونستم به هزار
بدبختی یه اداره ای امتحان بدم و قبول بشم
من شدم یه دختر اداره ای! باورم نمیشد چقدر خدا مهربون بود که کمکم کرده بود
با همه این خستگی پشتکارم حرف نداشت اینو کارفرمای تولیدی بهم میگفت
تو یه روز به جایی میرسی من ندیدم کسی مثل تو کار کنه
اما من عین خر بودم هیچی حالیم نبود غیر از اینکه دست پر برم خونه
الان که دارم مینویسم دلم قلبم روحم جسمم داره سنگینی میکنه
خیلی سخته خیلی سخته که بری پیش هر مرد و نامردی تا کار کنی و پو ل بگیری
خدایا کاری کن هیچ دختری کار نکند کاری کن همه پدرها بفکر بچه هاشون باشن
اخه من که نمیخواستم به این دنیای لعنتی پا بزارم چرا اینقدر بدبخت شدم
چن ماهی به همین منوال گذشت و من بعد از چند ماه استخدامم
خانوادمو به یه جای نسبتا بزرگ بردم دیگر بجا ی یه اتاق دو اتاق داشتیم
منم کار میکردم صبح تا ظهر اداره بودم با اضافه کاری
ساعت ۵ برمیگشتم و بکار دومم شروع میکردم
روزها میگذشتند اما تلخ و بسختی
تو خونمون جز یه فرشو موکت و یخچال و گاز چیزی بچشم نمیخورد
کم کم تصمیم گرفتم برا خونمون خرید کنم
و یکی از همکارم منو برد پیش اشناهاشون و
معرفی کرد و من قسطی از اونجا وسایل خونه برداشتم
اولین چیزی که خریدم لباسشویی برا مادرم بود
اخه ما اب گرم نداشتیم دستاش یخ میزد تو زمستون
بعد کم کم تلویزیون و فرش و جارو و ... خریدم تا راحت زندگی کند
من عاشق مادرم هستم کاش بدانید که چی میگم واقعا عاشقم
روزی از روزها تو فصل پائیز سیستم اداره ی من مشکل پیدا کرده بود
من تو اداره نبودم ورفته بودم اداره بیمه برای استخدام رسمیم
که همکارم زنگ زد گفت که یه نفر اومده تا سیستمتو درست کنه
و من تو اون باران اروم اروم به راه افتادم
چقدرد لم گرفته بود
حالم اصلا خوش نبود
وارد اداره شدم از پله ها بالا رفتم رسیدم به سالن و وارد اتاقم شدم
مردی را دیدم که با اندام ظریف نشسته بر روی مبل و سرش را پایین گرفته
سلام کردم
چقدر این مرد برایم اشنا بود سر بزیر سلامی کرد و
اجازه خواست ورفت پشت سیستمم
جرات نگاه کردنش را نداشتم دلم لرزیده بود
دستهای کوچک و سفیدش نشان از زندگی مرفه او بود
یه انگشتر نگین قهوای به دست و یه ساعت مشکی و یه
کاپشن مشکی بتن داشت با پیرهن سفید
موهایش را به یه طرف شونه کرده بود و ریشهایش نشون
میداد که او اهل این دیار نیست چقدر دل انگیز بود دلم لرزیده بود
نمیتونستم نگاهش کنم اون هم منو نگاه نمیکرد و سر بزیر سوالهایش را میپرسید
یه لحظه سرش را بلند کرد و ناخداگاه نگاهمان بهم گره خورد
بسرعت چشمانم را گرفتم و به مسیر دیگه ای نگاه کردم دل او هم لرزیده بود
میخواستم نرود دلم میخواست هر روز کامپیوترم خراب میشد
تا او می آمد و درست میکرد چقدر نازنین بود
اجازه خواست تا وقتی که ویندوز تموم نشده به ناهار برود وبرگرد د
او رفت ولی کیف دستش رو میز بود و عکسش دیده میشد
نگاهش میکردم عجب حسی داشت اون لحظه
بعد از ساعتی امد و نشست کامپیوترم درست شده بود
داشت میرفت همه چیز را چک کرد و تحویل داد
وقتی به اینترنت رسید گفتم من با اینترنت کار نمیکم بلد نیستم
گفت اشکال نداره یه ربعی بهتون توضیح میدم بعدا میتونید تمرین کنید
خوشحال بودم او داشت از ایمیل و یاهو برایم توضیح میداد از
سرچ کردن تو گوگل و یاهو ، ایمیل خودش را باز کرده بود ۴ تا ایمیل داشت
از دختری باسم بیتا دلم گرفته بود از اینکه او هم کسی رو تو زندگی داشت
چقدر من تنها بودم تا الان هیچ پسری جرات نکرده بود بمن نزدیک بشه
شاید هم من جراتشو نداشتم یعنی هیچ وقت غیر از این لحظه فکر
نکرده بودم که باید کسی باشه تا تنها نباشم
برگشت بمن گفت شما شدید محرم اسرار من همه چی رو دیدین
خندیدم وچیزی نگفت برای من ای دی باز کرد و ادد کرد اسمش
را تا بمن یاد بدهد میخواست برود به چشمانش نگاه نکردم
انگار چشم نبود دنیای محبت بود. ارزو هایم را در ان دنیا دیدم.
به هم خیره شدیم. چند دقیقه گذشت.
لبخند زد. لبخند زدم. حس كردم دوستم دارد.
خلاصه بعد از نیم ساعت همه چی تموم شده بود و او رفته بود
و من چشم انتظارش
شبا را به زور صبح میکردم که بیام اداره ویاهو را باز کنم تا چراغ روشنش را ببینم
تا اینکه با قسط یه سیستم برای خونه برداشتم و شبا رفتم اینترنت
وای خدای من چقدر خوشحال بودم جلوی ای دیش همیشه این
جمله بود السلام علیک یا ابا عبدالله
چقدر حس قشنگی داشتم که برای همچین کس مومنی دلم لرزیده بود
دنیا مال من شده بود زندگی با همه سختیهایش برای من بود
امید تازه ای یافته بودم حسی که هیچ وقت بغیر از این تجربه نکردم
بعد از مدتها دوباره سیستم اداره بهم ریخته بود
اخه من کار کردن با کامپیوتر روزیاد بلد نبودم که هی خرابش
میکردم باز هم قرار بود که ۵ شنبه بیاد وبرایم کمک کند
لحظه شماری میکردم تا ۵ شنبه برسه و ببینمش شاید او هم این حس رو داشت
روز موعود رسیده بود
و من دل تو دلم نبود اومد ، مثل همیشه متین و مومن
کت شلوار سرمه ای بتن داشت
کامپیوترم را درست کرد و رفت
بعد از رفتنش
نامه ای از اون در وردم ذخیره شده بود
حجاب چهره جان میشود غبار تنم خوشا دمی که زان چهره پرده برفکنم
بعد از احوالپرسی نوشته بود که اگر بازم مشکلی داشتم
با این شماره تماس بگیرم ۰۹۱۴۱...
وای خدای من فکر کنم هزار بار شعرش را خواندم اما چیزی نفهمیدم
روزها گذشتند ومن هرشب به یاهو میرفتم
و چن دقیقه ای مودبانه با هم احوالپرسی میکردیم من به دیدن او عادت کرده بودم
بمن گفت که امتحان استخدامی بانک را چند روز دیگر میدهد
حالا او به تهران رفته
وقبل از رفتنش برایم یه شعری تو یاهو گذاشته
دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت
اشک چشمم بر رخ از سودای تو سیلاب داشت
چقدر منتظرش بودم خلاصه بعد از سه روز او برگشته بود
باز هم روزها پشت سر هم میگذشتند تولدم رسیده بود برایم
سه تا شاخه گل قشنگ و ناز ایمیل زده بود
به این مزمون که هر چند ازت دورم اما این هدیه هارو از من قبول کن
وای که من باز خوشبخترین دختر روی زمین بودم
خدایا شکرت
روزها میگذشتند حالا دیگر یک سال از شنایی ما گذشته بود
و من امیدوارتر به این زندگی تلح نگاه میکردم
هنوز جرات اینکه بریم بیرون وبا هم بگردیم و نداشتیم
یه روز ازش در مورد بیتا پرسیدم که گفت وقتی تازه وارد یاهو شدم
هیچی نمیدونستم تقاضای کمک کردم و این خانوم بهم کمک کرد چیزی بینمون نبود
و من باور کردم چون میدونستم هیچ وقت دروغ نمیگه
ولادت حضرت فاطمه بود اون برایم سکه ای خریده بود و به اداره اورده بود
خیلی شوکه شده بودم نمیدونستم چی بگم
اخه باورم نمیشد
ربع سکه برای من
برای منه بدبخت
چه حسی قشنگی بود انگار واقعا زنی بودم که شوهرش به فکرش
بود و برایش هدیه اورده بود احساس غرور وبزرگی میکردم
روی میزم گذاشت و من هم برایش یه شعری نوشتم،
نزدیک دور هر جا که باشی ایمانم را از دست نخواهم داد
تکه کا غذم را برداشت ورفت یه روز ناراحت از اینکه که
چرا با او حرف میزنم دلم گرفته بود چون میدونستم که این
عشق اخر و عاقبت ندارد چون ما فاصله طبقاتی داشتیم این فکر عذابم میداد
اما هم مثل من برای بار اول گرفتار شده بود گرفتار یک عشق پاک و قشنگ
و کاملا واقعی بودن عشقم را حس میکرد م
مطمئن باشید اگه دلتون پاک لرزید عشقتون پاک هست
ماه رمضون رسیده بود وبرای با ر اول قرار گذاشتیم که بیرون بگردیم
بعد از افطار خانواده من مهمون بودن و رفتم به امید عشقم
قرارمون خیابون صائب بود وای چقدر میترسیدم تا دیدمش
بهش گفتم بیا برگردیم
گفت تورو خدا اینطوری نکن الان شک میکنن اما من از ترسم نمیتونستم راه برم
اونم دسته کمی از من نداشت اما چون مرد بالای سرم بود برایم امید میداد
خلاصه بعد از نیم ساعت من برگشتم خونه البته با آژانس
چقدر بفکرم بود حتی اجازه نداد من خودم برگردم
من خوشبخترین دختر روی زمین بودم خیلی خوشبخت
خلاصه روزها گذشتند او همه شرایطم را پذیرفته بود
پسر یکی یه دونه زندگی بود خوشبخت بی درد و مشکل
ازم تقاضای چادر سر کردن کرد و من بدون اینکه حرفی بزنم
پذیرفتم برایم پول اورده بود شصت هزار تومن که چادر بخرم
میدانست که چادر به اون گرونی نیست نیتش کمک کردن بود میخواست کمکم کند
روزی بهش زنگ زدم که بازم کامپیوترم خراب شده و او
خوشحال گفت که من وادی رحمتم و میام اخه قبول شدم از بانک
امد اما با شیرینی
اولین شیرینی استخدامش را من خوردم
خلاصه یک روز من چادرم را خریده بودم و روز
اولی بود که سر میکردم با او قرار گذاشتم
بعد از دیدن من مات و مبهوت تو چشام نگاه میکرد نمیدونست چی بگه
بهم گفت چقدر بهت میاد به به
گفتم ممنون
بعد فردای اون روز کلی عکس انداختیم و حالا شاید نزدیکه ۵
تا آلبوم عکس داریم با یه دفتره خاطره که هر دومون مینویسم
و من حالا مغرور کنار مردی راه میروم که خوشبختی را برایم بارمغان اورده
بهش گفتم یه روزی همه به خوشبختیمون حسودی میکنن
گفت اره واقعا حسودی میکنن
هر ورز تو اون برف و بوران با هم می اومدیم همین پارک و
رو همین صندلی مینشستیم دستهایم را تو دستهایش میگرفت و
نمیذاشت که سرما رو حس کنم بعد از یه ساعت مثل روال هر شب من به خانه برگشتم
باز هم منتظر روز بعد میشدم که با دلی پر از شادی بریم رو صندلیمون بشینیم
هر دو ارزو میکردم کاش یه ماشین داشتیم
روزی رسید که بعد از دو سال
او ماشین خریده بود وای که از خوشحالی دارم میمیرم
ماشین پراید نقره ای خریده بود
دل تو دلم نبود فردا تو هفد شهریور قرار داریم که برم ماشینشو ببینم
با شوق براش یه عروسک خریدم
دو تا شیر رو قلب نشستن یکی دختر یکی پسر
رفتم و سوار ماشینش شدم اما حس بدی داشتم
بهش گفتم شاید دیگه منو نخوای
اخه من چیزی تو این دنیا ندارم
نگاهم کرد چشماش پر از عشق صادقانه بود
دلم میلرزید از ترس اما غرورمو حفظ کرده بودم
اسم دخترمونو صنم گذاشته بود
بهم گفت صنم خیلی خوشبخته مادری مثل تو و پدری مثل
من داره تو خیلی مهربونی
روزها گذشتند بعد از گذشت چهار سال او خونه هم برای خودش خریده بود
هنوز اجازه نمیدادم که موضوع را با خانوادش درمیان بزاره چون میترسیدم
همه چی خراب بشه همه چی سراب بشه و من بمونم
و خاطرات یه عشق واقعی که با گفتن تموم نمیشه
بهش گفتم دیگه با هم حرف نزنیم خیلی با هم فرق داریم
اما او دستش را بنشانه سکوت من بالا میبرد برایم هم چی میخرید
مثل زن وشوهر بودیم دستگش لباس ، روسری ، پول میداد ماهی
چقدر بدبختیم را تحمل میکرد
او تمام ناتمام من بود
فکرشم نمیتونستم بکنمکه یه روز از دست میدم
اما حساسیته بیشتری بخرج میداد و خیلی با هم اختلاف داشتیم
دیگر مثل سابق نمیتونستیم باشیم چون واقعا سخت میگرفت و اعصابمو خرد میکرد
او از من دلگیر بود و میخواست کار نکنم
چقدر دلگیر بودم از فکرش اون که همه شرایط منو میدونست چرا میخواست کار نکنم
چقدر بی درک بود من تمام وجودم برای او بود اما همیشه از خیانت میگفت
از حرف زدن با غریبه ها
بعد از گذشت ۵ سال هنوز او مرا نتونسته انطور که هستم قبول کند
یه روز بمن میگه خونه فامیل نرو
یه روز بمن میگه مانتو رنگی نپوش
یه روز میگه چادرتو رو صورتت بکش
یه روز میگه کفش پاشنه بلد نپوش
یه روز میگه ارایش نکن
یه روز میگه سرکار نرو
هنوز با کار کردن من کنار نیامده
چقدر دلم از حرفاش میگرفت
دیگر حس و حالی برایم نمانده بود
اون همه زندگی رو با این حرفا خراب کرده بود
حق داشت دیگر چیزی کم نداشت که منو بخواد
اون هم دیگر همان ادم سابق نبود دیگر پفکها و الوچه هایی که
دوست داشتم برایش معنا نداشت دیگر تولد و عید و روز مادر برایش معنا نداشت
به خودم میگم بدبخت مگر پدرت که از گوشت و خونت بود
برات چیکار کرد که یه مرد غریبه بکنه
دیگر آن نگاهها و رفت آمدها رو نداشتیم ماهی دو بار میرفتیم بیرون
و همیشه ساکت بودیم بمن میگفت تو حرف نمیزنی در حالیکه خودش سکوت میکرد
مهم نیست هر جا هست خوش باشه من ازش کینه ای بدل ندارم
بهترین روزهای عمرم همین ۵ سال بود که با او گذراندم
و امروز همان روز یست که دیگر همه چی تمام شده
با هم بحثمون شده وبا صراحت هر چه تمامتر کمکهایی که برایم کرده به سرم کوبیده
بمن میگه شکر خدا من چیزی کم ندارم خدا باندازه دلم بهم داده
راست میگه شاید دل بزرگی داشت که منوبه زندگیش پذیرفت و خدا خوشش اومد و بهش داد
بهش گفتم اما تو دلت بزرگ نیست
بهم گفت لقد به بختم زدم گفتم اره برو دنبال خوشبخات خوشبخت بشی
میدونی بمن چی میگه
میگه نقدا ۵ میلیون برات خرج کردم اونو بریز بحسابم
ههههه
خندم گرفت تو اون لحظه دلم باندازه همه ادمهای دنیا گرفته بود این بود سرانجام عشقی که دم میزد؟
من که پولی نداشتم
بفکر افتادم که اینهمه پولو از کجا بیارم
گفت من برای همیشه میرم فکر میکرد جلوش وای میستم وبا اشک و زاری میگم نرو
اما اون همیشه غرور منو ستوده بود با همه ضعفم هیچ وقت نشکستم غرورمو
بهش گفتم بسلامت همین
حالا او رفته و چن ساعتیست که زندگیم را بدون او سپری میکنم
اما بفکر جور کردن پولش هستم دوباره برا موبایلم پیام فرستاد ۵
میلیون بدهیت میشه میرم وبرای همیشه
لعنت بمن که به هردومون باعث شدم
گفتم دیگه تموم شده لطفا مزاحمم نشو از این لحظه اگه حرفی باهات
بزنم گناهه چون دیگه عشقم پاک و درست نیست بخدا میسپتارمت
اگه ظلم کردی نبخشدت و اگه حق با تو بود خوشبخت بشی
خودمو میفروشم و پولتو در اسرع وقت بهت میدم
و اما حالا امده ام تا فاحشه بشم
میخواهم فاحشه بشم
امروز تصمیم عوض شده
هیچی تو زندگی وجود نداره همه چی خراب شده
من باید پولش را بدهم نمیدانم از کجا شروع کنم
دیگر فاحشه ام من یک فاحشه ام
پولش را در عرض چند ماه جور میکنم
به ادمها نگاه میکنم چطور بگم که من میخوام خودمو بفروشم چطور؟؟؟ خدایا تو کجایی
چرا من عدالت تورو ندیدم چرا زندگی منو خراب کردی
چرا من مثل اون پول نداشتم که بکوبم تو سرش
هیچ عدالتی وجود نداره شاید تو هم وجود نداری خدا تو نیستی
تو نیستی و منه خر یه عمره به تو متوسلم و فکر میکنم هستی کوووووو
چرا خودتو نشون نمیدییییییییی من دارم فاحشه میشم به خاطر بی عدالتی تووووووووو
باز سفر بستی مرا به دیگری فروختی
این بود نامه ان دخترک
شاید راست میگفت عدالتی وجود نداشت اون رفته بود که دیگر
آن دختر پاک نباشد مقصر کیست؟!
گریه میکردم همه نگاهم میکردن بلند شدم تا برم دیر
وقت شده بود روی بفرها زمین خوردم چشمهایم رو بستم و
از جا بسختی بلند شدم دلم میخواست همانطور بشینم و زار زار
به حال ان طفل معصوم گریه کنم دستی کیفم را بطرفم اورد خانوم؟!
نگاهم کرد اما چشمان من قادر به دیدنش نبود کیفم را گرفتم و تشکر کردم
خسته و كلافه اومدم خونه.کیفمو پرت كرد رو میز خودمم ولو شدم رو مبل.
نور چراغه همسایمون افتاده بود خونه یكی داشت در میزد .
بلند شدم و درو باز كردم دختر همسایه بود غذای نذری اورده بود.
تشكر كردم و درو بستم .