X
تبلیغات
نغمه های من

نغمه های من

نغمه های دنیای صورتی من گاهی هم ! ... دنیای کمرنگ من

واژه ای گنگ است و نامفهوم

و پایان

آشناتر

من؟

دیگر نمی دانم

روزها رفته

رفته ها

رنگ فراموشی به خود آویخته

و من

یادش نمی آیم

...

شب بر من فرود آمد

پرنده خودرا به در کوبید

پرپر می شود

...

چه هیاهویی می کند باران

پشتِ دیوار دلم

و درد

پشتِ پلک تشنه ام

و پژواک صدایت

فراسوی زمان

...

آه ...می سوزد جانم

و سیراب نمی شود اشک

و پایانی نیست

چون آغاز

بر دردهای بی ثمر

که ققنوست نمی سازد

و برنخواهد ساخت

هیچ جوانی دوباره ای

...

شاید، شعله ای درباد

شاید، مرگ فرهاد

شاید، حسرت فریاد

...

آری...تمامش می کنم

این رنج

را 

 


http://sites.google.com/site/matinm7/LOVE_FOR_NaSrin.jpg

http://zibasazi04.persiangig.com/www.pichak.net-41.jpg




+ نوشته شده در  89/02/16ساعت 16:27  توسط آرزو  | 

نغمه های دنیای صورتی من گاهی هم!... دنیای کمرنگ من

http://upload.tazkereh.ir/images/97109123868003150290.gif


وقتی قلبم از پشت نمناکترین پنجره به تو نگاه کرد ، باورش نمی شد با تو یکی می شود . انگار گوشه خوابهای نداشته اش جا ماند . روی بی وزنی ثانیه ها ، با کوله باری از حسرت ، پُر از داشتن تو شد و به آسمان قول داد قدمهایت را ستاره باران کند . آنقدر غرق آمدن های تو شد که اکنون ، رفتنت را باور نمی کند ؛ آنقدر کنار خنده هایت جشن گرفت که دلتنگی این روزهایی که نیستی را یاد نگرفت و آنقدر عاشق تو شد که به تمام شدن ثانیه ها فکر نکرد .

سنجاقکهایش برای با تو بودن ، بی تابی می کردند و تو خیال پروانه شدنش را گوشه تنهایی ات ساختی و او میان پیله تنهایی اش خسته شد . کاش سال و ماه با تو بودن را گوشه دیوار می نوشت تا برای با تو بودن به دنبال کلید درهای بسته روبرویش نمی گشت . باور کن اگر بداند دلت را خسته کرده ، با اشکهایی که فقط برای تو می چکند ، خیس می شود و میان بی سرانجامی کوچه پسکوچه های غربت می میرد . تا ترنم نرگسهایی که به او دادی تو را صدا می زند و با دلسپردگی دلش می سازد اما تو هنوز برای با او بودن به دنبال بهانه ای و دوست داشتنی را که یادش دادی ، از یاد برده ای .

باور کن او قدمهایش را با پلکهای ماه هماهنگ کرده تا مبادا به ستاره ها چشم بدوزی و مشتری لبخندهایت را بین تاریکی شبها تنها رها کنی . بگذار میان این همه راه که برای با تو بودن ساخته ، همدل دلت باشد . تنهاست ؛ تو تنهایش مگذار .

http://upload.tazkereh.ir/images/97109123868003150290.gif

+ نوشته شده در  89/01/19ساعت 12:13  توسط آرزو  | 


نغمه های دنیای صورتی من گاهی هم!... دنیای کمرنگ من

http://upload.tazkereh.ir/images/11010774640830470914.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/11010774640830470914.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/11010774640830470914.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/11010774640830470914.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/11010774640830470914.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/11010774640830470914.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/11010774640830470914.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/11010774640830470914.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/11010774640830470914.gif


به ثانیه ها فکر می کنم

که چه غریبند بی تو و حضورت
نمیدانم دلم از چه گرفته
اما می دانم قطعا پای تو در میان است
زمین برای نو شدن بهانه تو را دارد
در را می گشایم شاید تو با پرستو ها با بهار به خانه برگردی
اما انگار اشتباه کرده ام
در را باز می گشایم
نه
انگار بهار اشتباهی بدون تو آمده است
حالا که دیر ...
بهار من
بهارت بی تو مبارک
من که بی تو ...


http://upload.tazkereh.ir/images/11010774640830470914.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/11010774640830470914.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/11010774640830470914.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/11010774640830470914.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/11010774640830470914.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/11010774640830470914.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/11010774640830470914.gifhttp://upload.tazkereh.ir/images/11010774640830470914.gif

+ نوشته شده در  89/01/19ساعت 12:12  توسط آرزو  | 

فریاد

نغمه های دنیای صورتی من گاهی هم!... دنیای کمرنگ من

http://shiaupload.ir/images/5gqrooriyu906s05xepe.gif

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت


        دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت


          شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
 


           زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت


        از پیش و پس قافله ی عمر میانديش


           گه پیشروی پی شد و گه باز پسی رفت


                رفتی و فراموش شدی از دل دنیا
 


                چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت


                   رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد 


                       بیدادگری آمد و فریادرسی رفت
 


           این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست
 


                 دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت


                     ...دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت

http://shiaupload.ir/images/5gqrooriyu906s05xepe.gif

+ نوشته شده در  89/01/19ساعت 12:11  توسط آرزو  | 

 

تسلیت  

السلام عليک يا باب الحوائج ، يا اباالفضل العباس (ع)

 

 دنیا گذرگاهی است  آغاز و پایان ناپدیدار،

 

راهی،نه هموار یک بار از آن خواهی گذشتن


      آه یک بار …

 

بسم الله الرحمن الرحيم

انا الله و انا اليه راجعون

با سلام و عرض ادب واحترام  خدمت همه دوستان گرامی

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comساعاتی پیش خبردار شدیم دوست عزیزیمان رضا سوگوار پدربزرگ شده است

از این رو وظیفه دونستم تا این خبر تاسف بار به اطلاعتون برسونم امیدوارم هر کس به نوبه خود دعایی نثار روح آن عزیز از دست رفته بکنه بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comدوست گلم کلماتی پیدا نمیکنم که تسکین دهنده قلب رنجور تو باشد بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

من هم به نوبه خودم مصيب وارده را  تسليت عرض میکنم

از خداوند متعال سلامتي و عمر با عزت و صبر جمیل براي شما و ساير بازماندگان

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comو رحمت الهي براي آن فقيد از دست رفته آرزو میکنم   بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

نامت را بر کتیبه ای از جنس عاطفه حک خواهم کرد
تا گواهی بر معصومیت تو باشد
 عکست را در گلدانی از جنس عشق خواهم گذارد
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com تا بر بام باغ ملکوت غنچه دهدبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
 آخرین سخنت را با برگی از لاله در کتابی از عطوفت خواهم نوشت
و شب هنگام یاد تو را به میهمانی خیال خواهم خواند
بی گمان با من سخن خواهد گفت که زندگی کوچکتر از مردمک چشم تو است.
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهاران با تو زیباست...بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
و فصل پاییز مرگ برگ های سبز را به تماشا می نشیند.
زمستان غم چشمان تو را به خاطر می آورد
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com آنگاه که پر از فریاد در سکوتی دلگیر بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
غریبانه بار سفر بستی و به دیار معشوق شتافتی.
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comپدرجان:بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
خیلی زود بود که سایه مهربان و دست نوازشگرت را از سرمان برداری
چگونه باور کنم فراقت را وقتی که بوی وجود تو را در خانه حس می کنم
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com چند روزی است طمع تلخ جدایی را چشیده امبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
و نا باورانه در سوگ فقدان گل سرخی که سالها یار و همسفرم بود نشسته ام .
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comباز غم نبودنت چه سنگین است ولی یادت کهبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comاز هر حضوری پر رنگ تر است در لحظه لحظه زندگی با من استبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
و فراموشت نخواهم کرد... خوب باشی اونجا مهربون پدربزرگم...
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comشادباشی اونجا،شاد و خوب و آروم... آخرتت به خیر باشه بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comسفرت به خیر...


خدا نگهدارت...
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  88/11/28ساعت 11:3  توسط آرزو  | 

پری نازو قشنگم

 

چیزی که امروز می نویسم شاید به نظر عجیب بیاید اما با ید برا ی دل خودمم هم که شده بنویسم نمی توانم اعتراف کنم که تا به حال برای دلم کاری نکرده ام خیلی وقتها برای رسیدن به خواسته دلم به هر آب و آتشی زده ام و حتی سالها خودم را تکه پاره کرده ام به قیمت نرسیدن به آنچه که واقعا دلم می خواست اما به صلاحم نبود خیلی گذشت تا آنقدر بزرگ شوم تا بفهمم هر انچه که می خواهم خوشبختم نمی کند و برای به دست اوردن این تجربه بهای گرانی را هم پرداخت کرده ام اما اینبار این را برای تو می نویسم اگر چه تصور نمی کنم هر گز اینجا امده باشی وو نوشته های مرا بخوانی  انقدر حس رقت قلب و حوصله داشته باشی که بخواهی وقت بگذاری که نصیحت بخوانی

 چون انقدر خودخواهی تمام وجودت را گرفته و انقدر به خاطر اشتباهی که سالها پیش کردی و بلایی که سر خودت اوردی لی لی به لالایت گذاشتند و لوست کرده اند که از زمین و زمان طلب کاری و امروز همین لحظه و همین ساعت شرمنده خانومت هستی خانومی که با تمام وجود تورو ا میپرستید خانومی که برای رسیدن به تو از همه خواسته های قلبیش گذشت و خانوادشو رها کرد نمیدانم شاید تاوان کار اشتباه خودش را پس می دهد

تو همان مرد خودخاهی هستی که  زندگی این دختر زیبا رو تباه کردی همانی هستی که اجازه ندادی بعد از خانوادش در کنار تو احساس امنیت و ارامش کنه همیشه دل نگران و دلگیر بود

می خواهم بدانی من زمانی که تو را برای بار آخر تصادفی در ان وضعیت دیدم  و انگار ان پنجره هایی که همیشه توی خوابهایم بسته بود و پرده هایش کشیده بود و من نمی توانستم تو را ببینم کنار رفت و من به وضوح دیدم که تو دیگر ان کسی که می شناختم نیستی نه به خاطر اینکه ضربه مغزی شده بودی بلکه به خاطر اینکه هرگز در سکوت خودت منصفانه در باره خودت و او و تمام کسانی که ان روزها در زندگیت حضور داشتند قضاوت نکردی

 نمی خواهم یاد اور شوم که اطرافیانت کسانی با تو زیر یک سقف زندگی می کنند هم کم در حقت خیانت نکردند عادتت دادند که با دروغ زندگی کنی با دروغ به تو محبت کردند و در واقع تو را با دروغ برای خودشان نگه داشتند  یادم  هست همان دفعه  بهت گفتم من در وجود تو یک انسان ناسالم نمی بینم بلکه یک موجود لوس می بینم که انقدر لی لی به لالایش گذاشته اند که پر رو شده احساس کردم از این حرف خیلی خوشت امد دلم برایت سوخت که بعد از 5 سال یک حرف راست که بوی حقیقت می داد هر چند تلخ اینقدر خوشحالت کرد

 تو ر ادیدم که دیگر هیچ تکیه گاه معنوی و خاصی به عنوان یک تحصیل کرده نداری و با ان چیزی که می شناختم خیلی خیلی بیگانه شده ای مثل نوجوانها کفش کتانی بچه قرتیها را می پوشی و موهایت را سیخ سیخ می کنی تا شاید توی یکی از این صفحات اینترنتی یک آدم از خدا بی خبر که نمی داند تو که بودی و چه کردی گول بخورد و تحویلت بگیرد بدون اینکه بداند تو که بودی

 یک روزی چقدر عاشق بودی و چقدر با غیرت با وجود بی ثباتیت اما به یک چیزی معتقد بودی و کمی انصاف و انسانیت ته مایه وجودت بود

چهار تا کتاب خوانده بودی و کمی از ادبیات سر رشته داشتی گاهی حتی شعری می گفتی و کلی اطلاعات عمومی داشتی یک زمانی اگر چه هرگز صورت زیبایی نداشتی اما اقلا سیرت قابل قبولی برای خودت گذاشته بودی

اشتباه این خانوم این بود که در سرمایه گذاری روی تو اشتباه کرده و حالا یک ور شکسته هست دلم میخواهد انقدر کمکش کنم تا روی پاهایش بایستدواز جلوی تمام چشمهایی که هر روز وراندازش میکنند رد شود دلم میخواهد خودش را جمع و جور کند او دسته کمی از تو ندارد  میدانم اسان نیست دیروز امده بود

پیشه من بود  قسم میخورد دیگر سرمایه گذاری اشتباه نکند تو برای او گران تمام شدی نفرینت کرد که تمام عمرت را بی عشق مثل یک ادم اهنی سپری کنی میدانم روزی پشیمان خواهی برگشت اما  دیگر ان روز برات خیلی دیر شده است دیگر پری قشنگت رفته و تو مانده ای با دردی که تااخر عمر یاریت میدهد انوقت میفهمی که چقدر اشتباه کردی پری نازو قشنگ رو که اینقدر به خاطرت عوض شده بود مجرم خواندی کاش اینها را میخواندی و برای یک بار هم که شده کله پوکت را به کار مینداختی یک انسان منصف و با شرافت میشدی .......... 

 

 

+ نوشته شده در  88/11/19ساعت 12:23  توسط آرزو  | 

دلگیرم

 

 

دلگیرم از اونایی  که وقتی زمان در اومدن گل و چهچه بلبله بهت لبخند می زنن ولی وقتی چرخ روزگار برا تو سریع می چرخه و برا اونا کمی آروم حتی نیگاتم نمی کنن....

دلگیرم از اونایی که مهربونی و محبت قلبیمو با دوستی های خشک و ظاهریشون کمرنگ کردن ...

دلگیرم از اونایی که فقط به فکر خودشونن فقط و فقط خودشون. و شکستن دل دیگران و له کردن قواعد دوستی ها براشون مثل آب خوردنه! (‌و برام خیلی عجیبه که حتی خم به ابرو نمیارن و بد به دل مبارکشون راه نمی دن که مبادا کارشون باعث ناراحتی یه بنده خدایی شده باشه! )

دلگیرم از اونایی که ....... بی خیال هر وقت که یکی دلمو میشکونه اینجور دلگیر میشم و با خودم عهد می کنم دیگه برا آدمایی که بویی از احترام و مهربونی و دوستی نبردن مایه نذارم! ولی وقتی به خودم میام می بینم هنوز یه هفته نگذشته شدم همون آدم سابق یادم رفته چه ها شده چه ها شنیدم چه ها دیدم خوش به حالت تکه سنگ که نداری دل تنگ...

 

+ نوشته شده در  88/11/19ساعت 12:8  توسط آرزو  | 

می نالم به درد دوستی که مینالد

سلام به همه دوستای گلم

امیدوارم حال همتون خوب باشه

دوستای گلم دیشب یکی از بچه ها الفوری خبر

داد که داداشش به دلیل حادثه ناگوار در بیمارستان

 مشهد بستری شده

امیدوارم هر کس با توجه به وظیفه دوستیش

 برای ان عزیز دعای خیر کنه

 

 

+ نوشته شده در  88/11/11ساعت 14:0  توسط آرزو  | 

باز سفر بستی مرا به دیگری فروختی

 

کنار صندلی پارک ایستادم زیر صندلی نامه ای افتاده بود

کنجکاوانه نامه را برداشتم

و پشت پاکت این نوشته راخوندم  : فاحشه ای که هنوز ته دل خدا رودارد

 پاکت باز بود نامه رو در آرودم و شروع به خواندن کردم

نامه خداحافظی

قسمت نشد برای بار آخر ببینم و ازش خداحافظی کنم  

فرصت نشد که عروس زندگیش شوم 

  چقدر رفتن پر از درده اما راهی نیست چاره ای نیست باید برم چون تو خواستی

نمیدانم چرا خداوند همچین سرنوشتی بمن داده شایدم سرنوشتمو خودم ساختم

چقدر و تلخ و غریب هست همه چی بوی غمگینی میدهد

اما چرا تلخ!؟ چرا بدبخت ؟!شاید اگر خدا تکه کوچکی از خوشبختی

 را بمن میداد من الان سرگردان نبودم

چشمانم را بستم  چقدر زندگی زیبا بود همون لحظه که اون را شناختم

همون لحظه که دلم لرزیرو عاشقش شدم

همون لحظه که عشق پاک من شروع شد

من همان دخترکم ای مردک پس چی شد

راستی من ۲۵ سالمه از کوچه پس کوچه های پایین شهرم

از اول میخوام بنویسم

از وقتی که ۱۷ سالم بود

شاگرد سوم سال اخر بودم همه فکر میکردن کنکور قبول میشم

اما متاسفانه من قصد شرکت در کنکور را نداشتم چرا؟چون بدبخت بودم؟

چون باید به خاطر خانوادم کار میکردم؟

پدرم معتاد شده بود و از شغل شریف کارمندیش بیرون کرده بودند

 یکی از خاطره هامو که هیچ وقت فراموش نکردم مینویسم براتون 

سه روز بود که خانوادم گشنه بودند

من هم به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم بچه بزرگ خانواده

 بودم چقدر سخت بود دیدن اون لحظات که مادرم

داخل ابی چند تکه رشته میریخت و با رب میپخت و ما میخوردیم

هیچ یادم نمیره که چه با اشتها ان رشته هارو میخوردیم

همسایه روبرویی ما از وضع ما خبر داشت بعد از سه روز

 یه بشقاب لوبیا پلو اورده بود

ما ۵ نفر چه با اشتها از اون بشقاب خوردیم و همگی سیر شدیم

چه زندگی تلخی!

من احساس مسئولیت  میکردم باید کار پیدا میکردم نمیدانستم خوب بد زندگی یعنی چی

کار یعنی چی

بیرون ماندن دختر یعنی چی

یکی از همسایه های ما مطب دکتر پرتوی را برام معرفی

 که منشی اون مطب بشم چقدر خوشحال بودم

حس میکردم بزرگ شده ام و میخوام رو پای خودم وایسم

نمیدانستم که این کار معنیش چیه و در اخر چه خواهد شد

وقتی اون خانوم مهربون به مطب دکتر زنگ زد دکتر

 گفت که چند روزیست یه منشی دیگه گرفته

وای که دنیا رو سرم خراب شده بود چرا ما شانس نداریم خدایا

مجبور بودم باز هم نبال کار بگردم

پدرم از خونه فرار کرده بود و من دوان دوان دنبال مسئولیت او  میگشتم

تا روزی که دیگر مجبور شدیم نقل مکان کنیم به شهرستان

همه اساس مونو  بردیم به شهرستان ارس و من اینجا خانه داییم

 موندم که دنبال کار بگرد م

چه حرفا از فامیلا شنیدم که دخترک خانوادشو ول کرده شهرستان

 و داره خوش گذرونی میکنه مثل پدرش

تا اینکه توسط یه فامیلی یه تولیدی پیدا شد

و من برای بار اول قدم به محیط کار گذاشتم صبح کله سحر

خوشحال از خواب پریدم و با داییم رفتم همون مکانی که گفته بودند

۴ تا دختر دم در وایساده بودند چقدر شوخ طب بودند

گفتم اومدم کار کنم واونا هم صمیمانه مرا به جمعشون پذیرفتن

بعد از خوردن صبحانه بمن کار را یاد دادند

و من خسته و خوشحال نهایت تلاشم را میکردم تا خانوادمو از بدبختی نجات بدم

بعد از یه هفته که مطمئن شدم موندنی هستم یه اتاق کوچیک تو

 این شهر بزرگ کرایه کردم  و خانوادمو اوردم اینجا

زمستون رسیده بود

و من مجبور بودم تا دیر وقت کار کنم واضافه کاری بمانم

اخه هم کرایه میدادم و هم خرج خونه و بچه هارو

حقوق من تنها ۴۵ هزارتومن بود که سی تومن فقط کرایه خانه میدادم

خوشبخاته اون تولیدی که کار میکردم یه تولیدی بزرگ بود و شبانه روز کار میکردن

خلاصه بعد از مدتها ازشون اجازه خاستم که من هم شبانه روز کار کنم

شبها تا ساعت دوازده و صبح از سه ونیم بیدار میشدم و چهار شروع بکار میکردم

چقدر تلخ بود اون روزا هنوزم تنم میلرزد از بیخوابیهای اون زمون 

تو اون زمستون برفو بوران صبح ساعت و سه نیم تو اون تاریکی

 به راه می افتادم و چند تا کوچه رو

پیاده طی میکردم

نمیدانم چر ماموران شهرداری که در حال جمع کردن

 زباله ها بودن مرا بد میدیدند اما من دختر بدی نبودم فقط کار میکردم

اولین بار کلمه فاحشه بگوشم رسید

مردک گم و گور شده چقدر ازش میترسیدم اخه خیلی تاریک بود

ساعت سه ونیم صبح بود کسی نبود غیر از من و ان کثافت بی همه چیز

 یه تاکسی امد و سوار شدم دیگه نمیدونستم کجا دارم میرم از ترسم

خلاصه این وضع کار کردن من بود

اما همه تلاشم شیرین بود چون روی پای خودم ایستاده بودم

و خانوادمو از بدبختی نجات داده بودم

خلاصه  یه سال گذشت و با همه تلاشم تونستم به هزار

 بدبختی یه اداره ای امتحان بدم و قبول بشم

من شدم یه دختر اداره ای! باورم نمیشد چقدر خدا مهربون بود که کمکم کرده بود

با همه این خستگی پشتکارم حرف نداشت اینو کارفرمای تولیدی بهم میگفت

تو یه روز به جایی میرسی من ندیدم کسی مثل تو کار کنه

اما من عین خر بودم هیچی حالیم نبود غیر از اینکه دست پر برم خونه

الان که دارم مینویسم دلم قلبم روحم جسمم داره سنگینی میکنه

خیلی سخته خیلی سخته که بری پیش هر مرد و نامردی تا کار کنی و پو ل بگیری

خدایا کاری کن هیچ دختری کار نکند کاری کن همه پدرها بفکر بچه هاشون باشن

اخه من که نمیخواستم به این دنیای لعنتی پا بزارم چرا اینقدر بدبخت شدم

چن ماهی به همین منوال گذشت و من بعد از چند ماه  استخدامم

خانوادمو به یه جای نسبتا بزرگ بردم دیگر بجا ی یه اتاق دو اتاق داشتیم

منم  کار میکردم صبح تا ظهر اداره بودم با اضافه کاری

 ساعت ۵ برمیگشتم و بکار دومم شروع میکردم 

 روزها میگذشتند اما تلخ و بسختی

تو خونمون جز یه فرشو موکت و یخچال و گاز چیزی بچشم نمیخورد

کم کم تصمیم گرفتم برا خونمون خرید کنم

و یکی از همکارم منو برد پیش اشناهاشون و

معرفی کرد و من قسطی از اونجا وسایل خونه برداشتم

اولین چیزی که خریدم لباسشویی برا مادرم بود

اخه ما اب گرم نداشتیم دستاش یخ میزد تو زمستون

بعد کم کم تلویزیون و فرش و جارو و ... خریدم تا راحت زندگی کند

من عاشق مادرم هستم کاش بدانید که چی میگم واقعا عاشقم 

روزی از روزها تو فصل پائیز سیستم اداره ی من مشکل پیدا کرده بود

من تو اداره نبودم  ورفته بودم اداره بیمه برای استخدام رسمیم

که همکارم زنگ زد گفت که یه نفر اومده تا سیستمتو درست کنه

و من تو اون باران اروم اروم به راه افتادم

چقدرد لم گرفته بود

حالم اصلا خوش نبود

وارد اداره شدم از پله ها بالا رفتم رسیدم به سالن و وارد اتاقم شدم

مردی را دیدم که با اندام ظریف نشسته بر روی مبل و سرش را پایین گرفته

سلام کردم

چقدر این مرد برایم اشنا بود سر بزیر سلامی کرد و

اجازه خواست ورفت پشت سیستمم

جرات نگاه کردنش را نداشتم دلم لرزیده بود

دستهای کوچک و سفیدش نشان از زندگی مرفه او بود

یه انگشتر نگین قهوای به دست و یه ساعت مشکی و یه

کاپشن مشکی بتن داشت با پیرهن سفید

موهایش را به یه طرف شونه کرده بود و ریشهایش نشون

میداد که او اهل این دیار نیست چقدر دل انگیز بود دلم لرزیده بود

نمیتونستم نگاهش کنم اون هم منو نگاه نمیکرد و سر بزیر سوالهایش را میپرسید

یه لحظه سرش را بلند کرد و ناخداگاه نگاهمان بهم گره خورد

بسرعت چشمانم را گرفتم و به مسیر دیگه ای نگاه کردم دل او هم لرزیده بود

میخواستم نرود دلم میخواست هر روز کامپیوترم خراب میشد

 تا او می آمد و درست میکرد چقدر نازنین بود

اجازه خواست تا وقتی که ویندوز تموم نشده به ناهار برود وبرگرد د

او رفت ولی کیف دستش رو میز بود و عکسش دیده میشد

نگاهش میکردم عجب حسی داشت  اون لحظه

بعد از ساعتی امد و نشست کامپیوترم درست شده بود

 داشت میرفت همه چیز را چک کرد و تحویل داد

وقتی به اینترنت رسید گفتم من با اینترنت کار نمیکم بلد نیستم

گفت اشکال نداره یه ربعی بهتون توضیح میدم بعدا میتونید تمرین کنید

خوشحال بودم او داشت از ایمیل و یاهو برایم توضیح میداد از

سرچ کردن تو گوگل و یاهو ، ایمیل خودش را باز کرده بود ۴ تا ایمیل داشت

 از دختری باسم بیتا دلم گرفته بود از اینکه او هم کسی رو تو زندگی داشت

چقدر من تنها بودم تا الان هیچ پسری جرات نکرده بود بمن نزدیک بشه

شاید هم من جراتشو نداشتم یعنی هیچ وقت  غیر از این لحظه فکر

نکرده بودم که باید کسی باشه تا تنها نباشم

برگشت بمن گفت شما شدید محرم اسرار من همه چی رو دیدین

خندیدم وچیزی نگفت برای من ای دی باز کرد و ادد کرد اسمش

را تا بمن یاد بدهد میخواست برود به چشمانش نگاه نکردم

انگار چشم نبود دنیای محبت بود. ارزو هایم را در ان دنیا دیدم.

به هم خیره شدیم. چند دقیقه گذشت.

لبخند زد. لبخند زدم. حس كردم دوستم دارد.

خلاصه بعد از نیم ساعت همه چی تموم شده بود و او رفته بود

و من چشم انتظارش

شبا را به زور صبح میکردم که بیام اداره ویاهو را باز کنم تا چراغ روشنش را ببینم

 

 تا اینکه با قسط یه سیستم برای خونه برداشتم و شبا رفتم اینترنت

وای خدای من چقدر خوشحال بودم جلوی ای دیش همیشه این

جمله بود السلام علیک یا ابا عبدالله

چقدر حس قشنگی داشتم که برای همچین کس مومنی دلم لرزیده بود

دنیا مال من شده بود زندگی با همه سختیهایش برای من بود

امید تازه ای یافته بودم حسی که هیچ وقت بغیر از این تجربه نکردم

بعد از مدتها دوباره سیستم اداره بهم ریخته بود

اخه من کار کردن با کامپیوتر روزیاد بلد نبودم که هی خرابش

 میکردم  باز هم قرار بود که ۵ شنبه بیاد وبرایم کمک کند

لحظه شماری میکردم تا ۵ شنبه برسه و ببینمش شاید او هم این حس رو داشت

روز موعود رسیده بود

و من دل تو دلم نبود اومد ، مثل همیشه متین و مومن

کت شلوار سرمه ای بتن داشت

کامپیوترم را درست کرد و رفت

بعد از رفتنش

نامه ای از اون در وردم ذخیره شده بود

حجاب چهره جان میشود غبار تنم  خوشا دمی که زان چهره پرده برفکنم

بعد از احوالپرسی نوشته بود که اگر بازم مشکلی داشتم

با این شماره تماس بگیرم ۰۹۱۴۱...

وای خدای من فکر کنم هزار بار شعرش را خواندم اما چیزی نفهمیدم

روزها گذشتند  ومن هرشب به یاهو میرفتم

و چن دقیقه ای مودبانه با هم احوالپرسی میکردیم من به دیدن او عادت کرده بودم

بمن گفت که امتحان استخدامی بانک را چند روز دیگر میدهد

حالا او به تهران رفته

 وقبل از رفتنش برایم یه شعری تو یاهو گذاشته

دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت

 اشک چشمم بر رخ از سودای تو سیلاب داشت

چقدر منتظرش بودم خلاصه بعد از سه روز او برگشته بود

باز هم روزها پشت سر هم میگذشتند تولدم رسیده بود برایم

سه تا شاخه گل قشنگ و ناز ایمیل زده بود

به این مزمون که هر چند ازت دورم اما این هدیه هارو از من قبول کن

وای که من باز خوشبخترین دختر روی زمین بودم

خدایا شکرت

روزها میگذشتند حالا دیگر یک سال از شنایی ما گذشته بود

و من امیدوارتر به این زندگی تلح نگاه میکردم

هنوز جرات اینکه بریم بیرون وبا هم بگردیم و نداشتیم

یه روز ازش در مورد بیتا پرسیدم که گفت وقتی تازه وارد یاهو شدم

هیچی نمیدونستم تقاضای کمک کردم و این خانوم بهم کمک کرد چیزی بینمون نبود

و من باور کردم چون میدونستم هیچ وقت دروغ نمیگه

ولادت حضرت فاطمه بود اون برایم سکه ای خریده بود و به اداره اورده بود

خیلی شوکه شده بودم نمیدونستم چی بگم

اخه باورم نمیشد

ربع سکه برای من

برای منه بدبخت

چه حسی قشنگی بود انگار واقعا زنی بودم که شوهرش به فکرش

 بود و برایش هدیه اورده بود احساس غرور وبزرگی میکردم

روی میزم گذاشت و من هم برایش یه شعری نوشتم،

 نزدیک دور هر جا که باشی ایمانم را از دست نخواهم داد

تکه کا غذم را برداشت ورفت یه روز ناراحت از اینکه که

چرا با او حرف میزنم دلم گرفته بود چون میدونستم که این 

 عشق اخر و عاقبت ندارد چون ما فاصله طبقاتی داشتیم این فکر عذابم میداد

اما هم مثل من برای بار اول گرفتار شده بود گرفتار یک عشق پاک و قشنگ

و کاملا واقعی بودن عشقم را حس میکرد م

مطمئن باشید اگه دلتون پاک لرزید عشقتون پاک هست

ماه رمضون رسیده بود وبرای با ر اول قرار گذاشتیم که بیرون بگردیم

بعد از افطار خانواده من مهمون بودن و رفتم به امید عشقم

قرارمون خیابون صائب بود  وای چقدر میترسیدم تا دیدمش

بهش گفتم بیا برگردیم

گفت تورو خدا اینطوری نکن الان شک میکنن اما من از ترسم نمیتونستم راه برم

اونم دسته کمی از من نداشت اما چون مرد بالای سرم بود برایم امید میداد

خلاصه بعد از نیم ساعت من برگشتم خونه  البته با آژانس

 چقدر بفکرم بود حتی اجازه نداد من خودم برگردم

من خوشبخترین دختر روی زمین بودم خیلی خوشبخت

 خلاصه روزها گذشتند  او همه شرایطم را پذیرفته بود

پسر یکی یه دونه زندگی بود خوشبخت بی درد و مشکل

ازم تقاضای چادر سر کردن کرد و من بدون اینکه حرفی بزنم

 پذیرفتم برایم پول اورده بود شصت هزار تومن که چادر بخرم

میدانست که چادر به اون گرونی نیست نیتش کمک کردن بود میخواست کمکم کند

روزی بهش زنگ زدم که بازم کامپیوترم خراب شده و او

خوشحال گفت که من وادی رحمتم و میام اخه قبول شدم از بانک

امد اما با شیرینی

اولین شیرینی استخدامش را من خوردم

خلاصه یک روز من چادرم را خریده بودم و روز

اولی بود که سر میکردم با او قرار گذاشتم

بعد از دیدن من مات و مبهوت تو چشام نگاه میکرد نمیدونست چی بگه

بهم گفت چقدر بهت میاد به به

گفتم ممنون

بعد فردای اون روز کلی عکس انداختیم و حالا شاید نزدیکه ۵

 تا آلبوم عکس داریم با یه دفتره خاطره که هر دومون مینویسم

و من حالا مغرور کنار مردی راه میروم که خوشبختی را برایم بارمغان اورده

بهش گفتم یه روزی همه به خوشبختیمون حسودی میکنن

گفت اره واقعا حسودی میکنن

هر ورز تو اون برف و بوران با هم می اومدیم همین پارک و

رو همین صندلی مینشستیم دستهایم را تو دستهایش میگرفت و

نمیذاشت که سرما رو حس کنم بعد از یه ساعت مثل روال هر شب من به خانه برگشتم

باز هم منتظر روز بعد میشدم که با دلی پر از شادی بریم رو صندلیمون بشینیم

هر دو ارزو میکردم کاش یه ماشین داشتیم

روزی رسید که بعد از دو سال

او ماشین خریده بود  وای که از خوشحالی دارم میمیرم

ماشین پراید نقره ای خریده بود

دل تو دلم نبود فردا تو هفد شهریور قرار داریم که برم ماشینشو ببینم

با شوق براش یه عروسک خریدم

دو تا شیر رو قلب نشستن یکی دختر یکی پسر

 

رفتم و سوار ماشینش شدم اما حس بدی داشتم

بهش گفتم شاید دیگه منو نخوای

اخه من چیزی تو این دنیا ندارم

نگاهم کرد چشماش پر از عشق صادقانه بود

دلم میلرزید از ترس اما غرورمو حفظ کرده بودم

اسم دخترمونو صنم گذاشته بود

بهم گفت  صنم خیلی خوشبخته مادری مثل تو و پدری مثل

من داره تو خیلی مهربونی

روزها گذشتند بعد از گذشت چهار سال او خونه هم برای خودش خریده بود

هنوز اجازه نمیدادم که موضوع را با خانوادش درمیان بزاره چون میترسیدم

 همه چی خراب بشه همه چی سراب بشه و من بمونم

و خاطرات یه عشق واقعی که با گفتن تموم نمیشه

بهش گفتم دیگه با هم حرف نزنیم خیلی با هم فرق داریم

اما او دستش را بنشانه سکوت من بالا میبرد برایم هم چی میخرید

مثل زن وشوهر بودیم دستگش لباس ، روسری ، پول میداد ماهی 

 چقدر بدبختیم را تحمل میکرد

او تمام ناتمام من بود

فکرشم نمیتونستم بکنمکه یه روز از دست میدم

اما حساسیته بیشتری بخرج میداد و خیلی با هم اختلاف داشتیم

دیگر مثل سابق نمیتونستیم باشیم چون واقعا سخت میگرفت و اعصابمو خرد میکرد

او از من دلگیر بود و میخواست کار نکنم

چقدر دلگیر بودم از فکرش اون که همه شرایط منو میدونست چرا میخواست کار نکنم

چقدر بی درک بود من تمام وجودم برای او بود اما همیشه از خیانت میگفت

از حرف زدن با غریبه ها

 بعد از گذشت ۵ سال هنوز او مرا نتونسته انطور که هستم قبول کند

یه روز بمن میگه خونه فامیل نرو

یه روز بمن میگه مانتو رنگی نپوش

یه روز میگه چادرتو رو صورتت بکش

یه روز میگه کفش پاشنه بلد نپوش

یه روز میگه ارایش نکن

یه روز میگه سرکار نرو

هنوز با کار کردن من کنار نیامده

 

چقدر دلم از حرفاش میگرفت

دیگر حس و حالی برایم نمانده بود

اون همه زندگی رو با این حرفا خراب کرده بود

حق داشت دیگر چیزی کم نداشت که منو بخواد

اون هم دیگر همان ادم سابق نبود دیگر پفکها و الوچه هایی که

 دوست داشتم برایش معنا نداشت دیگر تولد و عید و روز مادر برایش معنا نداشت

به خودم میگم بدبخت مگر پدرت که از گوشت و خونت بود

برات چیکار کرد که یه مرد غریبه بکنه

دیگر آن نگاهها و رفت آمدها رو نداشتیم ماهی دو بار میرفتیم بیرون

و همیشه ساکت بودیم بمن میگفت تو حرف نمیزنی در حالیکه خودش سکوت میکرد

مهم نیست هر جا هست خوش باشه من ازش کینه ای بدل ندارم

بهترین روزهای عمرم همین ۵ سال بود که با او گذراندم

و امروز همان روز یست که دیگر همه چی تمام شده

با هم بحثمون شده وبا صراحت هر چه تمامتر کمکهایی که برایم کرده به سرم کوبیده

بمن میگه شکر خدا من چیزی کم ندارم خدا باندازه دلم بهم داده

 راست میگه شاید دل بزرگی داشت که منوبه زندگیش پذیرفت و خدا خوشش اومد و بهش داد

بهش گفتم اما تو دلت بزرگ نیست  

بهم گفت لقد به بختم زدم گفتم اره برو دنبال خوشبخات خوشبخت بشی

میدونی بمن چی میگه

میگه نقدا ۵ میلیون برات خرج کردم اونو بریز بحسابم

ههههه

خندم گرفت تو اون لحظه دلم باندازه همه ادمهای دنیا گرفته بود این بود سرانجام عشقی که دم میزد؟

 من که پولی نداشتم

بفکر افتادم که اینهمه پولو از کجا بیارم

گفت من برای همیشه میرم فکر میکرد جلوش وای میستم وبا اشک و زاری میگم نرو

اما اون همیشه غرور منو ستوده بود با همه ضعفم هیچ وقت نشکستم غرورمو

بهش گفتم بسلامت همین

حالا او رفته  و چن ساعتیست که زندگیم را بدون او سپری میکنم

 اما بفکر جور کردن پولش هستم دوباره برا موبایلم پیام فرستاد ۵

 میلیون بدهیت میشه میرم وبرای همیشه

 لعنت بمن که به هردومون باعث شدم

گفتم دیگه تموم شده لطفا مزاحمم نشو از این لحظه اگه حرفی باهات

بزنم گناهه چون دیگه عشقم پاک و درست نیست بخدا میسپتارمت

اگه ظلم کردی نبخشدت و اگه حق با تو بود خوشبخت بشی

خودمو میفروشم و پولتو در اسرع وقت بهت میدم

و اما حالا امده ام تا فاحشه بشم

 میخواهم فاحشه بشم

 امروز تصمیم عوض شده

هیچی تو زندگی وجود نداره همه چی خراب شده

من باید پولش را بدهم نمیدانم از کجا شروع کنم

 دیگر فاحشه ام من یک فاحشه ام

پولش را در عرض چند ماه جور میکنم 

به ادمها نگاه میکنم چطور بگم که من میخوام خودمو بفروشم چطور؟؟؟ خدایا تو کجایی

چرا من عدالت تورو ندیدم چرا زندگی منو خراب کردی

چرا من مثل اون پول نداشتم که بکوبم تو سرش

هیچ عدالتی وجود نداره شاید تو هم وجود نداری خدا تو نیستی

تو نیستی و منه خر یه عمره به تو متوسلم و فکر میکنم هستی کوووووو

چرا خودتو نشون نمیدییییییییی من دارم فاحشه میشم به خاطر بی عدالتی تووووووووو

باز سفر بستی مرا به دیگری فروختی

این بود نامه ان دخترک

شاید راست میگفت عدالتی وجود نداشت اون رفته بود که دیگر

 آن دختر پاک  نباشد مقصر کیست؟!

گریه میکردم همه نگاهم میکردن بلند شدم تا برم دیر

وقت شده بود روی بفرها زمین خوردم چشمهایم رو بستم و

از جا بسختی بلند شدم دلم میخواست همانطور بشینم و زار زار

به حال ان طفل معصوم گریه کنم دستی کیفم را بطرفم اورد خانوم؟!

 نگاهم کرد اما چشمان من قادر به دیدنش نبود کیفم را گرفتم و تشکر کردم

خسته و كلافه اومدم  خونه.کیفمو پرت كرد رو میز خودمم ولو شدم رو مبل.

نور چراغه همسایمون افتاده بود خونه یكی داشت در میزد .

 بلند شدم و درو باز كردم  دختر همسایه بود غذای نذری اورده بود.

تشكر كردم و درو بستم .

 

 

+ نوشته شده در  88/10/21ساعت 13:53  توسط آرزو  | 

خاموشی نغمه های من !

 دیروزها گذشتندآن روزها که در کنار هم خدا خدا میکردیم ،

اواز میخوانیدم و می سرودیم نام ابوالفضل العباس را

، گذشتند...

آیه های شیرین وروشن کتاب به آهستگی وپاورچین پاورچین

  پرتمنا در دل شب ورق میخورد،

آمیخته شدن ترنم صدای تو وباران، یادباد...

روزگاری گذشت،و اکنون ما شدیم زخم خورده نغمه های شبانه

..روزها گذشت به تلخی وشیرینی

من میروم تابهاری دوباره تا نغمه هایی دوباره

من میرم تا صدای چکیدن بارانهای نم نم  ، من میروم تا مرگ گلهای یاس سفید

 من میرم و با خودم پروانه گل سرهای صورتی را جا میگذارم

من میرم تا خراب نشود من میرم تا خراب نکنم ماه قشنگ شبانه را

من میرم تا تو دیگر دوری نکنی از اسمان قشنگت من میرم تا بازوانت از ادغام خواهش خالی شود

من میرم و گلهای ناز نرگس را به تو میسپارم

 من میروم ای سیاهیِ شب  تو غریب قصه هایم بودی

 در نگاهت احساسم مرد همه ارزوها زیر سوال رفت همه صورتکهای شاد شبانه که برایت ارزشی نداشت

 رفتی و پشت سرت هم نگاهی نکردی

با حرفهایت دلم پاره پاره شد همه احساسمو آبرویم زیر سوال رفت همه سادگیم همه نغمه هایم را یکباره ویران کردی

و اکنون مرگ باورهایم را ببین گریه های بی غرورم را ببین

 شاخه های سبز امید شکست هیچ کس حرف صداقت نمیزند هچ کس دل به دریاهانمیدهد تو شکستی  و من هم بار سفر را میبندم و میگریزم ازخاطرهایم

از درد ناله نمیکنم و اتشی که در ان زیستم سرد نمیکنم ، من می روم و تو می مانی

به اميد همه ي باور هايت  به اميد هيچ كس ديگري

خدانگهدار

 

 

 

+ نوشته شده در  88/09/27ساعت 21:36  توسط آرزو  | 

بخنــــــــــد!!!

نغمه های دنیای صورتی من گاهی هم!... دنیای کمرنگ من

لطفا بخند وقتی می خندی زیبا می شوی . بخند !!

امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی؟ !!

چه زیباست صدای باران در این سیاهی شب طولانی

بوی خوشش در فضای خالی دل پر شده

شاید که یک سلام اغاز گفتگوهاست چقدر خدا تورو عزیزو مهربون افریده چقدر آسمان بی ستاره ات دلگیر است و دلگیری

از نوشته هایم گله داری میگویی دلنوشته هایت دلم را میگیرد دیگر نخواهم خواند

هیچ گله ای نمیکنم حق داری اما مینویسم برای خودم برای دل خودم

می خواهم  یک‌چیزی بنویسم که سرد نباشد، بوی مرگ احساساتم را ندهد، کسی در آن نمیرد یا در آن خودم را گم نکنم، و حتی در زیرین‌ترین لایه‌های نوشته ام هیچ نشانه‌ای از تنهایی ام نباشد. یک‌چیزی که او را خوشحال کند و شاید هم بخنداند و بگوید: «خوشمان آمد.»، یک‌چیزی که بداند خوب است نمیدانم چرا اینهمه خوبی را در وجود خودش نمیبیند

در نامه هایم برایت مینویسم شاید بدانی

تنها برای تو نه ، برای همه دوستانم مینویسم که به غرش آسمان عادت کنند

دلم میخواهد بهترینها را بعد از خودم به یادگار بگذارم

نگاه پر از سوالت و خنده های آرام و قشنگت نشان از دل گرفته توست

حس می کنم غمگینی نمیدانم چرا وقتی اینقدر زندگی رو ساده میبینی بازم غمگینی و گله داری

 من نمیتوانم کمکت کنم مرزهای دوستی راهم را بسته است  ذهنم می‌گوید که باید برای هر رفتاری دلیلی داشت، حتی برای گفتن یک جمله، شاید من هیچ دلیلی ندارم و تو این را خوب می‌دانی.
برای غم و گریه همیشه وقت هست، بگذار کمی بیشتر حرف بزنیم. حالا که هیچی برای خندیدنت نیست 

بخند  به این مخاطبی که برایت حرف میزند  بخند. به این مخاطبی که حرف نمی‌تواند بزند، به این مخاطبی که همه حرفهایش تکراریست،به این مخاطبی که پارک  را دوست ندارد اما پارک‌نشین است، به این مخاطبی که بغض، بغض، بغض خفه‌اش کرده است. بخند به این مخاطبی که تنها جرات حرف زدن روی برگه‌ی کاغذ را دارد. به این نوشته هایم که برایت سو تفاهم ایجاد می کندو ساعتها باعث سردردت می شود بخند. بخند، زیباتر می‌شوی وقتی می‌خندی بخند، برای غم همیشه وقت هست.

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

+ نوشته شده در  88/09/20ساعت 23:9  توسط آرزو  | 

می نویسم

نغمه های دنیای صورتی من گاهی هم!... دنیای کمرنگ من

تبسم هایم گاه سحر آمیز می شود و گاهی مثل زهر تلخ


تو مرا باور نکن فقط گاهی حرفهایم را بشنو


کسی چه می داند پشت چهره از خنده لبریزم چه می گذرد


آرام میگیرم از نوشتن


و امروز دوباره می نویسم


تو چه می دانی که من چقدر وقت است که می نویسم


اما بگذار همین در ذهنت جا خوش کند که من یک تازه نگارم

+ نوشته شده در  88/09/19ساعت 13:17  توسط آرزو  | 

لعنت به تو

 

نغمه های دنیای صورتی من گاهی هم!... دنیای کمرنگ من

باز یه روز سرد پائیزی با قشنگترین غروب خورشید راهی بی راهه میشوم

دم غروب رفتم پیاده روی باز هم کابوس تلخ تو

باز هم خیال  تو همه ارامشم را گرفته

چقدر تورو شروع کنم و ناتمام کتابت را ببندم   وباز بعد از چن وقت دوباره مرورت کنم

  قبول کردن سرنوشتم کنار تو چقدر وحشتناک است

تو تمام شده ای اما رد پایت هنوز دنبال من است 

سایه ات لحظه ای رهایم نمیکند

باز حس میکنم قدرتت را بر سرم میکوبی میخواهم از تو  فرار کنم 

از همه فرار کنم از این قصه تلخی که شروع کردی فرار کنم 

به ناکجاها برم انقدر برم که دیگر توان برگشتن نداشته باشم

 فصلهایی که با توگذراندم مثل زمستان سرد بودند و حالا با دلیل رفتنت باز هم گرم نمیشوم

 هر چقدر میخواهم که اخر ماجرا را من بگویم منه ناتوان اما باز در مقابل سرنوشت عاجزم

باز خاطراتت را مرور میکنم چقدر وحشتناک است

روی لحظه ای که به تو و بدبختیم بله دادم مکث میکنم

دوباره و دوباره می نگرم ، نه من دلم اشوب بود دلم نه گفتن می خواست

لبخندهای مادرانه مادرم و اضطراب پدارنه پدرم نگذاشت نه بگویم

بله دادم

به همه نخواستن ها و نبایدها

تو همه نخواستن های من بودی

لعنت به تو

لعنت به هر صفحه ای از زندگیم که تو رقم زدی

لعنت به من

 لعنت به همه خواسته ها و نخواسته ها

گذشت و شد انچه که نباید میشد

و امروز در همین لحظه حلقه اسارت را در لابلای انگشتانم حس نمیکنم

من خوشبختم که دیگر نیستی اما دیگرهمه چیز را خاکستری میبینم

عشق را پوشالی می خوانم و خنده ها را از سر اجبار

دلم.....

دلم نمی دانم چه می خواهد و  فقط اه می کشم

اه ...................

می خندم  اما تو باور نکن

لعنت به تو مرد لعنت به تو ...

+ نوشته شده در  88/09/18ساعت 19:44  توسط آرزو  | 

درد و دلی با خدا


نغمه های دنیای صورتی من گاهی هم!... دنیای کمرنگ من

بهترين تصاويردرwww.doste2.parsiblog.com



راستش دلم برای حرف زدن باهات یه ذره شده 

گاهی به حکمتت گلایه می کنم و حتی گاهی شک

   برای اون دفترهایی که هر چی ورق میزنم همشون یه حرف مشترک دارند

سلام خدای مهربان من

دفترم را میبدم ساعت سه نصف شب است باز دلم عجیب حال و هوایت را کرده گرچه رویی دیگر ندارم و پل های پشت سرم خراب شده اما امدم

همه را به بزرگی خودت ببخش به پای جوانیم بگذار

خدایا دعای معراج خواندهایم یادت میاد؟

نمازهای وقتو بی وقت چی؟ سجده های طولانی همراه با گریه هایم چی؟

قسم دادنهایم

زیارت حضرت فاطمه زهرا  خواندهایم  ان هم چند بار در روز چی؟ یادت هست؟

خودم را به خاطر امیدها و ارزوهایم سرزنش میکردم میدانستم که قبول نمیکنی

زیارت عاشوراها بعد از نمازهایم قبولت نشدخدای!ا

دعای توسل های سه شنبه ام چی؟جالب نبود برایت؟ 

کمیل خواندن های پنجشنبه ام را نپسندیدی؟

اما بازم هم خدایا شکرت

تقدیرم را شکر

صبرت را شکر

حکمتت را شکر

 

لرزش دستهایم را شکر

 

 تنهاییو تلخی و سختی زندگی را شکر

بی خوابی های هر شبم را شکر

بی قراریم را شکر

باز هم حکمتت را شکر

خدایا ارامش خیالم را شکر

دیر سراغت امدم و اما امدم شکر

دستم را گرفتی شکر

صبرم را جرعه ای بخشیدی شکر

خدایا راست میگویند

عجب صبری خدا دارد

چه صبری داری

حکمتت را شکر

+ نوشته شده در  88/09/16ساعت 16:0  توسط آرزو  | 

خاطرات....

نغمه های دنیای صورتی من گاهی هم!... دنیای کمرنگ من  

    خاطرات....   

به من نگاه کن ماتم نگاهم اندوخته تمام خاطرات ناتمام توست

من که بجز تو کسی رو ندارم به من نگاه کن به قلب شکسته من

به قلب تیره و تاریک من

به اوج تنهائی من که سالهاست به سر رسیده

  به من نگاه کن آنقدر سالها آینه ها را شکستم

که دیگر حرفهای دلت برایم باورکردنی نیست

تو پراز مهتابی و من پر از بارا ن و حس باریدن  به شیشه ای

 که تو به تماشا نشسته ای

باورکردنی نیست من پر از دلهره تو

و تو پز ار حس تازه شدن  برای کسانی که حسرت تورو میکشن

برای تو باور کردنی نیست که من اینگونه بی تابم برای تو که لحظه هایت جز

یاسهای سفید چیزی نیست

برای تو که هر شب به پولک های گل صورتی من کوچ میکنی

 برای تو که همراز همزاد یاسهای سپید شده ای

گریه های این شبهای مهتابی وبارانیم به خاطر کیست ؟!

لرزش صدایم به خاطر کیست؟!

من فقط یک لبخند از تو میخواهم تمنای یک لبخند

تا همه ستاره های دوروبر چشمانم را فدای نجوای لبخندت کنم

اما میدانم که دیگر لبخندت سهم من نیست

دیگر اشکهایت سهم حرفهای من نیست

چقدر تلخه همه چی یخ زده

حرفهای من

زندگی تنهای من

صندلی وسط پارک

قلبم و دستهای پیر و خستم  یخ زده

شبهای مهتابیم یخ زده

همه چی یخ زده....

 

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت 20:6  توسط آرزو  | 

بازگشت همه بسوی اوست

نغمه های دنیای صورتی من گاهی هم!... دنیای کمرنگ من

برایم پیغامی فرستاد

عمه جونم فوت شد بدبخت شدیم

باورم نمیشد این پیغام از طرف کسی بود که یه روز کوله بارش را بسته بود

و به سوی خوشبختش روانه شده بود

راهی تهران بود

چقدرنگران مسافر کوچولویم بودم

خدایا حفظش کن و  سلامت بدارش

با خودم شعری زمزمه میکردم

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا

دوباره  پیغامی فرستاد: خاکش کردیم و اومدیم

داشتم فکر میکردم او دیگر درمیان ما نیست

برای همیشه دستش از این

دنیای فانی کوتاه شده

همه چیز برای خوشبخت شدنش محیا بود. کمی دیر شده بود

 اما زمانش رسیده بود

 او در دروازه  جنهم و بهشت ایستاده بود

 حالا نقطه اوج او در سرازیری زندگی بود

   

+ نوشته شده در  88/07/23ساعت 22:46  توسط آرزو  | 

نغمه های دنیای صورتی من گاهی هم!... دنیای کمرنگ من

 

روزای سخت میان و می رن. هر روز آبدیده تر می شم

تحمل این وضعیت برام خیلی مشکله ولی می گذره

چند شب پیش اتفاق مهمی برام افتاد

یه سفر فوق العاده در انتظار من بود

سفری که براش خیلی اشک ریختم و ناله کردم

 خوشحالم چون خدا منو می بینه و صدامو می شنوه

ازت ممنونم

                           ای خدای بزرگ..

+ نوشته شده در  88/07/23ساعت 22:33  توسط آرزو  | 

پرواز پوپک گلدره

 

سلام به همه عزیزان

نمیدونم چرا امروز یاد پوپک گلدره افتادم 

لطفا برای شادی روحش صلوات بفرستید

جشن تولد مرگ! 


    مرگ پایان زندگی نیست. حداقل یکتا‌پرستان از پیامبران الهی آموختند که مرگ

سرآغاز یک زندگی جاودانه و چون تولدی دوباره است. پس چرا ما از مرگ هراس داریم؟

 عزراییل فرشته‌ای است از فرشتگان الهی، چون جبرییل و میکاییل و هر یک را وظیفه‌ای

مقرر شده از سوی خداوند خالق هستی.

 

بیوگرافی پوپک گلدره:

ضرب‌المثلی است که می‌‌گوید: بیش از طول عمر، عمق آن اهمیت دارد. خوب مردن و به سرای خاموشان سفر کردن، سعادتی است که نصیب هر انسانی نمی‌‌شود. انسان‌های خوشبخت آنهایی هستند که مرگشان جمع کثیری را گریان می‌‌کند و برای آمرزش ایشان، بسیاری خدا را مخاطب خود قرار می‌‌دهند و خداوند که رحمان و رحیم است و هیچ لذتی برای او از بخشش و عفو بندگانش مطلوب‌تر و جذاب‌تر نیست. پس خوشا به حال آنها که پس از مرگشان انسان‌های بسیاری هستند که برای ایشان فاتحه‌ای بخوانند و طلب آمرزش کنند. راستی چه بسیار از دوستان، آشنایان و همکارانی که می‌‌شناختیمشان و اکنون دیگر در بین ما نیستند. قبل از ادامه این مطلب بد نیست برای همه بزرگ‌ترها و چشم‌انتظارانی که دستانشان از دنیا کوتاه است، فاتحه‌ای بخوانیم. به نام خداوند بخشنده مهربان. خداوند رحمان و رحیم.
    ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است. خداوندی که بخشنده و بخشایشگر است... خداوندی که مالک روز جزاست.
    پروردگارا، تنها تو را می‌‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌‌جوییم. ما را به راه راست هدایت کن. کسانی که آنان را مشمول نعمت خود ساختی، نه کسانی که بر آنان غضب کرده‌ای و نه گمراهان...
    به نام خداوند بخشنده مهربان
    بگو: خداوند، یکتا و یگانه است.خداوندی است که همه نیازمندان قصد او می‌‌کنند. هرگز نزاد و زاده نشده. برای او هیچ گاه شبیه و مانندی نبوده است.
    و اما هدهد، رویای شیرین دریا، که از دره پر گل ایران سر برآورد و پروازکنان تا اوج خاطرات تلخ و شیرین جعبه‌ جادو پرواز کرد. انگار زود به اوج رسید و دوست داشت همیشه در اوج بماند. <نرگس>، راوی دردهای خانواده‌های زجر کشیده و قصه‌گوی این شب‌های گرم تابستانی ایرانیان. وه! چه زود این هدهد شیرین سخن پرواز کرد و شاید این نقش آخر یعنی جشن تولد مرگ، برازنده‌ترین نقش او بود. شاید شما هم با من هم عقیده باشید که از ظاهر و باطن آدم‌ها نمی‌‌توان، بهشت و جهنم آنها را تشخیص داد. چه بسیار مدعیان بی‌‌خبر و چه بسیار بی‌‌خبران عامل به عمل! خلاصه هر چه که باشد خداوند بنده محبوب بند‌گانش را در آتش نمی‌‌سوزاند و هنر زمینه‌ای است برای تحول آفرینی در انسان، تغییر، یک گام به پیش برداشتن و پی بردن به اسرار هستی. از آنجا که خدا زیباست و زیبایی‌ها را دوست دارد، اشرف مخلوقاتش نیز به هنر و هنرمند عشق می‌‌ورزد. 
مگر مادر پوپک در مراسم در آغوش خاکسپاری او، به جای لباس سیاه، سپید نپوشیده بود؟ مگر مرگ در باور ما سرآغاز زندگی و جشن تولد زندگی جاودانه نیست؟ می‌‌گویند در مالزی یکی از زیباترین و هیجان‌انگیزترین مکان‌ها برای بازدید توریست‌ها، وادی خاموشان و سرای ابدی انسان‌هاست. راستی چرا این‌قدر قبرستان‌های ما معمولی و عادی است؟ چرا تا زنده هستیم حداقل یک درخت در سرای ابدیمان نمی‌کاریم؟ چرا؟ شاید به این خاطر که اصولا به مرگ فکر نمی‌کنیم. به واقعیتی که از رگ گردن‌ به ما نزدیک‌تر و اگر انسان درستکاری باشیم از عسل شیرین‌تر است.
        
    
    زمانی که <دنیای شیرین دریا> را از جعبه جادویی می‌دیدیم، تصورمان بر این بود که بازیگر این نقش یک دختر شمالی است. چند سال بعد که فیلم سینمایی <موج مرده> را دیدیم، باز هم تصورمان بر این بود دختری که نقش اصلی زن این فیلم را ایفا می‌کند، دختری است از اهالی جنوب... اما آن دختر باهوش و بااستعداد در عرصه هنر، دختری از اهالی

پایتخت بود؛ دختری که رتبه 54 کنکور دانشگاه سراسری را از آن خود کرده بود. <پوپک گلدره...> بازیگری که حال در بین ما نیست و جامعه هنری کشور را از استعدادهای خود محروم کرده است. او چگونه رشد کرده بود؟ او در کجا به دنیا آمد؟ تحصیلات او از کجا آغاز و به کجا ختم شد؟ به بازیگری از کجا رو آورد؟ روز حادثه کجا بود؟ و ده‌ها پرسش دیگر... از طرفی زمانی که مجله <خانواده سبز> به سال هشتم خود رسید، دلمان می‌خواست با کسی به گفتگو بنشینیم که برای خوانندگانمان جذابیت داشته باشد. <خانواده سبز> مردادماه متولد شد، درست مثل <پوپک> که در چنین ماهی به دنیا آمد؛ خانواده سبز هشت ساله شد، درست مثل <پوپک> که در <هشتم> مردادماه به دنیا آمد. مردم هر شب او را با نرگس در خانه‌های خود می‌بینند، اما او حالا دیگر در خانه‌اش نیست. خودش می‌گفت: <مرگ، پایان زندگی نیست.>او راست می‌گفت: مرگ پایان زندگی نیست، اگر پایان زندگی بود، حالا از او نمی‌نوشتیم و به یاد او نبودیم. دلمان می‌خواست دینمان را به او ادا کنیم. هنرمندی که برای هنر ایران زحمت کشید و چه بهانه‌ای بهتر از این‌که تولد او را جشن می‌گرفتیم، تولد او در هشتم مردادماه را...
    _ _ _
    در یکی از کوچه پس کوچه‌های میدان هروی تهران در یک مجتمع مسکونی، زنگ واحد 303 را می‌فشاریم. از پله‌های مجتمع بالا می‌رویم، به طبقه سوم می‌رسیم، با خود می‌گوییم، به احتمال زیاد، وقتی که در گشوده شود با خانه‌ای بزرگ در منطقه شمال شرقی تهران، بر می‌خوریم؛ در که باز می‌شود، خانه‌ای کوچک و به دور از تجملات مقابلمان است؛ (رها) نوه پنج ساله خانواده به ما سلام می‌گوید و سپس <بهار>، خواهر بزرگ‌تر پوپک؛ مادر باز هم با پیراهن سفید، به ما خوشامد می‌گوید و در پایان پدر خانواده، <محمدرضا گلدره> در چهره‌اش کاملا نمایان است که به این راحتی‌ها نمی‌تواند، غم از دست دادن دختر را از یاد ببرد. او ته‌تغاری بابا بود و مونس او... زمانی که دختر بزرگ خانواده به خارج از کشور رفته بود، همه چیز پدر و مادر، پوپک بود، اما <پوپک> هم این پدر و مادر را تنها گذاشت. مقصر او نیست، بلکه سرنوشت این گونه رقم خورد. به قول پدر که می‌گوید: <پرواز او، پرواز بزرگی بود> و سپس می‌خواند:
    هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
    ثبت است بر جریده عالم دوام ما
     پدر مرد باسوادی است، با صدای بسیار رسا که ما را به یاد دوبلورهای تلویزیون می‌اندازد، بسیار خوش صحبت و واژه‌ها را با نظم خاصی از دهان خارج می‌کند. در کجا به دنیا آمدید: سوم شهریورماه سال 1320، در همان روزی که متفقین به ایران حمله کردند، در میدان راه‌آهن به دنیا آمدم؛ در یک خانه قدیمی که تنها سیم‌های خاردار خانه ما را از راه‌آهن جدا می‌کرد. من فرزند ششم خانواده و کوچک‌ترین پسر بودم. پدرم یکی از متخصصین سراجی بود. او رییس صنف سراجان و طرح‌های جدیدی از کیف و کفش را در همان زمان تولید می‌کرد، اما از آنجا که حافظ منافع کارگران بود، هیچ‌گاه سرمایه‌ای جمع نکرد؛ او مردی عارف بود. در خیابان نادری، روبه‌روی هتل نادری مغازه‌ای داشت و من از شش، هفت سالگی در آنجا کار می‌کردم. او بیشتر ثروت خود را وقف عرفان کرد. او ارادت خاصی به <مولانا> داشت. پدر می‌خواست درس بخوانم، اما من علاقه‌ای شدید به ورزش و موسیقی داشتم. در باشگاه تهران جوان، در رشته کشتی و پرورش‌اندام فعالیت می‌کردم. 14، 15 سالم که شد رو به موسیقی آوردم. عاشق ساز ویولن بودم و زیرنظر اساتید آن زمان مشغول آموزش شدم.همچنین دو سال زیرنظر وزارت بهداری، در رشته علوم آزمایشگاهی دوره‌هایی گذراندم و به عنوان کارشناس آن وزارتخانه انتخاب شدم. در امور سل انتخاب شدم و به همین خاطر داوطلبانه یک سال به استان اصفهان و چهارمحال و بختیاری رفتم، تا آنجا کمک حال مردم باشم، اما به خاطر لذت از کمک کردن به مردمان آن دیار، یک سال به هفت سال ماندن در آنجا منجر شد. سرانجام در سال 72، پس از گذراندن 33 سال خدمت بازنشسته شدم.
    
    ازدواج پدر و مادر پوپک
    پدر می‌گوید: مادر پوپک از دوستان تحصیلی خواهرم بود. به خانه ما رفت و آمد زیادی می‌کرد، از آنجا که به مولانا علاقه

زیادی داشت، پدر هم علاقه‌ای شدید به او پیدا کرده بود. من در مردادماه سال 1342 به خواستگاری همسرم رفتم و در سال 43 ازدواج کردیم. دختر اولم <بهار> در سال 1346 به دنیا آمد و پوپک هم در هشتم مردادماه سال 1350 به دنیا آمد...
    مادر می‌گوید: پوپک ساعت هشت صبح روز جمعه، هشتم مردادماه در بیمارستان پاسارگاد تهران به دنیا آمد. آن زمان نمی‌دانستم بچه پسر یا دختر است. بگذارید یک خاطره در مورد نام <پوپک> بگویم. در سال آخر دبیرستان تحصیل می‌کردم که دبیر ادبیاتمان در رابطه با منطق‌الطیر، در حال صحبت بود، او می‌گفت: هدهد راهبر مرغان بود که نام دیگرش شانه به‌سر و پوپک است و پوپک هم به معنای دوشیزه بودن است. همان زمان به خودم گفتم اگر فرزندی داشته باشم، نام او را <پوپک> می‌گذارم. زمانی که دختر اولم به دنیا آمد و همسرم علاقه شدیدی به نام <بهار> داشت، از طرفی <بهار> هم در فصل بهار به دنیا آمد، از این رو او را به این نام صدا کردیم، اما زمانی که دختر دومم به دنیا آمد، این بار نوبت من بود که برروی او نام بگذارم و آرزوی من برآورده شد.طی هشت ماهی که پوپک در بیمارستان بستری بود، خیلی از آشنایان می‌گفتند که پوپک مانند یک کتاب است که ما خیلی چیزها از او یاد گرفتیم و این امر با مرور در زندگی او برایمان رخ داد. من هرگاه طی این مدت بالای سرش می‌رفتم، به او می‌گفتم <پوپک>، تو معنی نامت را پیدا کردی و هدهدی که داری راهبری می‌کنی. من بیشتر مواقع او را <هدهد> صدا می‌کردم و او هم، هرگاه که نامه می‌نوشت، با امضای <هدهد> بود.مادر به عکس قاب گرفته دخترش در کنج اتاق نگاه می‌کند و می‌خواند:
    
    آرزویم بودی و دادی مرا عشق و امید
    هدهدم گشتی و بر ملک صبا دادی نوید
    و در ادامه می‌گوید: زمانی که اشتباهی می‌کرد و از دست او عصبانی بودم برایش می‌خواندم:
    < مرجبا ای هدهد هادی شده> و او هم می‌گفت: مامان چه کار اشتباهی کردم که دوباره این شعر را برایم می‌خوانی...
    مادر می‌گوید: <مرگ پایان زندگی نیست>، ماموریت پوپک در این دنیا تمام شده، خدا خواسته که او برود و من در حال حاضر تنها <دلتنگ> پوپکم هستم.مادر پوپک، زنی عارف است، هر هفته کلاس‌های مولانا را بر پا می‌کند. منطق‌الطیر تدریس می‌کند، عاشق کلام قرآن است و عرفان مولانا را به طور کامل شرح می‌دهد. شاید به همین دلیل باشد که می‌گوید: <هیچ جایی نوشته نشده است که انسان نیست و فنا می‌شود، اگر به کلام دین خودمان هم توجه کنیم می‌بینیم که می‌گوید: <اناا... و اناالیه راجعون...>من راضی به رضای خداوند هستم، اما صبر به من بده که این دوری را تحمل کنم.
    _ _ _
    اگر یادتان باشد، در فیلم‌ها و تصاویری که از مراسم خاکسپاری پوپک پخش شد، مادر پوپک، هیچ‌گاه پیراهن مشکی نمی‌پوشید، چرا؟


    می‌گوید: پوپک هیچ‌گاه دوست نداشت که من پیراهن مشکی بپوشم، او حساسیت شدیدی به این رنگ داشت. شاید بر می‌گردد به این اتفاق که پوپک 15 روزه بود که پدرم درگذشت و من تا چند سال پیراهن مشکی به تن می‌کردم. شب اولی که پوپک فوت کرد، به سوی کمد لباس‌هایم رفتم، دست من به سوی لباس مشکی رفت، ناگهان صدای پوپک را مثل سابق شنیدم که گفت: <مامانی، مشکی...> به خودم گفتم که معتقد نیستم که <پوپک> از پیش ما رفته و در آن وضعیت من باید به اطرافیان روحیه بدهم؛ از این رو تصمیم گرفتم، که سفید بپوشم. سفید رنگ روشنی و رنگ نور است. به پوپک گفتم <من سفید می‌پوشم تا تو خوشحال باشی.>
    _ _ _
    شخصیت او چگونه شکل گرفت؛ مادر می‌گوید: <پوپک> از زمانی که راه افتاد یک بچه دوست داشتنی و باهوش بود، چیزی که باعث تعجب من و پدرش شد، این بود که پوپک زبان شیوایی داشت و مسایل را خیلی عجیب و باور نکردنی با سن کمش به یکدیگر ارتباط می‌داد؛ در رابطه با تحصیل هم، وضعش این گونه بود که دوست نداشت بیست بگیرد، بلکه دلش می‌خواست با نمرات خوبی سال تحصیلی‌اش را به پایان ببرد و در کنار آن به تئاتر، موسیقی و همچنین در کنار دوستان بودن، هم برسد.یادم می‌آید که در دبیرستان <ایران>، چند تئاتر به همراه دوستانش اجرا کرد، که مورد توجه واقع شد.تحصیلات پوپک در چه مقاطعی بود؟ مادر می‌گوید: او در رشته ریاضی دیپلم گرفت، اما زمانی که می‌خواست برای کنکور ثبت‌نام کند، به ما گفت: که می‌خواهد در رشته علوم انسانی امتحان بدهد، از این رو، یک روز کتاب‌های چهار ساله علوم انسانی را تهیه کرد و چند ماه پیش از کنکور رو به مطالعه این کتاب‌ها آورد و بدون این‌که یک ساعت معلم داشته باشد و کلاس برود، خود را چهار ماه در خانه زندانی کرد و در دانشگاه سراسری رتبه 54 را آورد. پوپک می‌توانست رشته حقوق را انتخاب کند، جالب این‌که خواهرش هم پیش از او در کنکور سراسری رتبه 56 را آورد و در حقوق دانشگاه تهران قبول شد. اما پوپک می‌گفت به حقوق علاقه‌ای ندارد، از این رو در رشته روان‌شناسی بالینی دانشگاه تهران پذیرفته شد و در دانشگاه تهران، پایان‌نامه‌اش را در رشته تئاتر درمانی نوشت که سخت مورد توجه قرار گرفت. در همان زمان با اهالی تئاتر آشنا شد و رو به هنر آورد، همان چیزی که آرزویش بود. من هم هرگاه به پوپک می‌گفتم: عزیزم تو روان‌شناسی خواندی، بهتر نیست ادامه تحصیل بدهی و به درجه دکترا نایل شوی، او می‌گفت: <مامان، اتفاقا در هنر بازیگری، روان‌شناسی نقش موثری دارد.>
    او چگونه رو به بازیگری آورد؟ او با دوستانش در دانشکده هنر، تئاتر <پل> را بازی کرد. تئاتری هم به نام <زمستان>66 در سال 74 بازی کرد که پوپک در آن تئاتر جایزه اول را گرفت و از او تقدیر شد. آن شب در تالار وحدت، او برایمان مایه افتخار شد. بعد از این تئاتر، او در سکانس‌هایی از مجموعه تلویزیونی <سرزمین سبز> بازی کرد که هیچ‌گاه پخش نشد و نمی‌دانیم که چرا این گونه شد؛ سپس در دنیای شیرین دریا بازی کرد، پس از آن در فیلم‌های سینمایی موج مرده، آخر بازی، سیندرلا، مجموعه مروارید سرخ و سپس نرگس..
    
     ادامه تحصیل در آمریکا
    مادر پوپک می‌گوید: پس از این‌که جایزه سیمرغ بلورین را به خاطر بازی در فیلم سینمایی <موج مرده> از آن خود کرد، او در

سال 80 به آمریکا پیش خواهرش رفت، البته قصدش از رفتن ادامه تحصیل بود؛ خیلی‌ها به او گفتند که حالا زمان مناسبی نیست، تو الان می‌توانی به پیشنهادات خوبی فکر کنی، اما او عزمش را جزم کرده بود که پیش خواهرش برود. گویا پس از این‌که رفته بود پشیمان شده و دایما با ما تماس می‌گرفت که نمی‌تواند در آنجا زندگی کند و می‌خواهد به ایران بازگردد. من، پدر و خواهرش هم به او می‌گفتیم که حداقل فوق‌لیسانست را بگیر و سپس برگرد، که او گفت: نه من نمی‌توانم، سپس به بهانه دیدن ما به ایران آمد، چند ماهی بود و دوباره رفت، پس از هشت ماه دوباره به ایران بازگشت و صریحا به ما گفت: که می‌خواهم به بازیگری ادامه بدهم.
    _ _ _
    از مادرش می‌پرسیم که او هیچ وقت در رابطه با مرگ صحبت می‌کرد و به طور کلی نظری در مورد مرگ داشت که می‌گوید: بله، او ابتدا از مرگ می‌ترسید، اما گویا زمانی که در مجموعه‌ای در اطراف شاهرود در کویر بازی می‌کرد، در بیمارستانی با پیرزنی برخورد کرد که مردن او را به چشم دید. به من گفته بود، زمانی که پیرزن جان داد، متوجه شد که چیزی از بدن او جدا شده، چیزی به شکل روح... احساس کردم، لباس او باقی ماند و روح از بدنش جدا شد. روزی هم در قبری خوابید که باعث شد ترسش بریزد، به من گفته بود که مامان از زمانی که در قبر خوابیدم، دیگر از مرگ نمی‌ترسم.
    _ _ _
    آیا پدر با بازی پوپک مخالفت می‌کرد؟ پدر می‌گوید: نه، من سعی می‌کردم همیشه به فرزندانم، معنویات را بیاموزم. از آنجا که کارم صبح تا ظهر بود و به دنبال اضافه کاری و مادیات نبودم، وقت بیشتری با دخترانم می‌گذراندم. مخالف بازی کردن او نبودم، بلکه موافق درست زندگی کردن آنها بودم؛ شاید به همین خاطر بود که هیچ‌گاه دخترانم، به مادیات توجه نمی‌کردند. همیشه از او می‌پرسیدم که تعریف درستی از واژه <هنر> در کشورمان بیان کند.
    پوپک در این اواخر سعی می‌کرد، به اطرافیان خود بیشتر از گذشته کمک کند، او به هیچ عنوان به مادیات توجه نشان نمی‌داد؛ شاید درست نباشد بگویم، اما واقعیت است که به اشخاصی که کمک مالی نیاز داشتند، دریغ نمی‌کرد و اصلا مادیات برای خودش کاملا بی‌ارزش بود. خوشحالم که او چنین طرز تفکری داشت و با همین طرز تفکر رشد کرد. من این نوع زندگی را از پدرم به ارث بردم، خود من در بهترین موقعیت می‌توانستم موسیقی تدریس کنم، حتی بارها به خاطر صدایم از تلویزیون به من پیشنهاد شد، اما من به همان کارهای آزمایشگاهی‌ام، قانع بودم و دوست داشتم، بیشتر وقتم را با خانواده صرف کنم. شاید به همین علت باشد که پس از سال‌ها زندگی در تهران یک خانه هفتاد متری دارم و مبلغی ناچیز حقوق بازنشستگی...
    _ _ _
    شنیده بودیم که پوپک با اتومبیل شخصی‌اش تصادف کرد، اما پدر این گونه تعریف می‌کند. 24 ساعت از پوپک خبری نداشتم، فیلمبرداری در <ازگل> بود. آقایان مقدم و مهام به خاطر این که پوپک ده روز مقابل دوربین بود به او 48 ساعت استراحت دادند و پوپک هم در پاسخشان گفته بود: <جانم، می‌روم یک سری به دریا می‌زنم و می‌آیم> با همسر سیروس مقدم تماس گرفتم که آیا پوپک سر صحنه است، اما او گفت: ما هم از او خبری نداریم و گوشی همراهش خاموش است. او ساعت ده شب در زمان بازگشت به تهران، با یک پیکان سواری در حال بازگشت بود که راننده پیکان قصد سبقت گرفتن را داشت، از روبه‌رو هم یک آردی با همین سرعت می‌آمد، تصادف شاخ به شاخ صورت گرفت و هفت نفر در همان جا، مردند. اتومبیل‌ها مچاله شده بودند. آنها را سریعا به بیمارستان نور رساندند، اما افاقه‌ای نکرد. در بین آنان، تنها پوپک و یک آقای دیگر زنده ماندند. چند بار پس از تصادف با من تماس گرفتند که اگر می‌خواهید دیه بگیرید، باید مراحل قانونی سپری شود، از این روز باید از راننده شکایت بشود، اما من نه حوصله این کارها را دارم و نه راننده‌ای زنده است که از او شکایت کنم. آن راننده هم یک پدر هفتاد ساله دارد که گویا حالا گرفتار این مسایل شده است.در نور هم، پوپک را با یک آمبولانس فرستاند تهران، اما قسمت این بود که او از ما جدا شود، آن هم پس از هشت ماه... گویا خداوند می‌خواست صبر ما را امتحان کند. پدر در ادامه از پرستاران به نیکی یاد می‌کند و از آنان به عنوان فرشتگان نجات نام می‌برد، اما گله‌هایی از پزشکان دارد.. که دوست دارد، در این باره زیاد توضیح ندهد، چون فایده‌ای ندارد، <دخترم که دوباره بر نمی‌گردد.>پدر در ادامه می‌گوید: عشق به بازیگری اجازه نداد که او در آمریکا زندگی کند، من با توجه به استعدادهایی که از او سراغ داشتم، یقین ‌داشتم که اگر در آن جا تحصیل می‌کرد، با مدرک دکترای روان‌شناسی بالینی از آنجا باز می‌گشت. اما نمی‌دانم چه شد که او دوباره به ایران بازگشت. پدر در ادامه می‌گوید: من هم مثل همسرم دلم برای پوپک تنگ شده است، معتقدم که پوپک پرواز زیبایی داشت و شاید پرواز زیبا کردن، از زندگی زیبا کردن هم مهم‌تر باشد. منظورم این است که زیبا مردن هم جزو نعمت‌های خداست.
     در هشت ماهی که او بستری بود، به چشم دیدیم که مردم چه طور برای او دعا و راز و نیاز می‌کنند و آرزوی سلامتی‌اش را داشتند. پدر پوپک در پایان از زحمات صدا و سیما و مخارجی که بابت پوپک متحمل شدند، به ویژه از زحمات آقایان ضرغامی، پورمحمدی و تقدسی قدردانی می‌کند که طی این مدت کمک‌رسان او و خانواده‌اش بودند.وی می‌گوید: طی مدت هشت ماه، سازمان صدا و سیما هفتاد میلیون تومان خرج دخترم کرد...


    _ _ _
    و سرانجام پوپک گلدره، فرزند دوم محمدرضا گلدره، در شب تولد رسول اکرم(ص)، در 27 فروردین‌ماه 1385 در حالی که 34 سال و هشت ماه سن داشت، دارفانی را وداع گفت...
    
    
    همین چند سال پیش، او جایزه بهترین بازیگر زن با بازی در فیلم <موج مرده> را از آن خود کرده بود. با او قرار گفتگو گذاشتم. ابتدا امتناع می‌کرد، اما او را مجاب کردم که با من گفتگو کند. به من گفت: چه می‌خواهی بپرسی؟ کجا به دنیا آمدم، کجا تحصیل کردم، نظرم را درباره این سکانس بگویم و شاید بهترین پرسش این باشد که پیام این فیلم چه بود؟ گفتم: سرکار خانم، ما هم مقصر نیستیم، بلکه اذهان عمومی از ما این چنین پرسش‌هایی می‌خواهند. کمی فکر کرد و گفت: یعنی مردم... گفتم: آری. گفت: همه مردم... گفتم: نه، آن قشری که حداقل مطبوعات را می‌خوانند و از طرفداران دنیای سینما هستند. این‌ها، هم جزوی از مردم هستند. گفت: حالا که پای مردم وسط است، پس بپرس... و من پرسیدم و پرسیدم تا این‌که رسیدم به پرسش کلیشه‌ای پایانی، مثل تمام مصاحبه‌ها <حرف پایانی...> دوباره به فکر فرو رفت، مثل پاسخ دادن به دیگر پرسش‌ها، که با طمانینه به آنان پاسخ می‌داد. برخلاف خیلی از هنرمندان، برای طرف مقابل، ارزش قایل بود. ما خبرنگاران زمانی که رو در روی کسی برای گفتگو می‌نشینیم، متوجه می‌شویم که چه کسی حال و حوصله گفتگو را دارد و چه کسی حال و حوصله ندارد... چه کسی می‌خواهد با پاسخ‌های تک کلمه‌ای از شر ما راحت شود و چه کسی با فکر، تعمق و تامل پاسخگوی پرسش‌های ماست و گلدره از این گروه بود. گروهی که یا مصاحبه نمی‌کرد و اگر هم حاضر به مصاحبه می‌شد برای فرد روبه‌رو، ارزش قایل می‌شد.
    مثل آن بازیگر زن تازه به دوران رسیده‌ای نبود که شش ماه، ما را امروز و فردا کرد و سرانجام هم گفت: پرسش‌هایتان را بیاورید، پرسش‌هایمان که به پانزده پرسش می‌رسید را بردیم و به او سپردیم که حداقل برای هر پرسش سه، چهار خط مطلب بنویسد... پس از دو ماه از آن روز که به دنبال پرسش‌هایمان بودیم، به ما گفت که برویم از منزلشان در یکی از خیابان‌های فرعی میرداماد تهران بگیریم.


    زمانی که مادر بازیگر مربوطه، کاغذ را دستمان داد، از حالت تعجب داشتم شاخ در می‌آوردم؛ پس از شش ماه به دنبال او بودن و دو ماه هم به دنبال پرسش‌ها، برای هر یک از پرسش‌ها، تنها چند کلمه پاسخ داد. از پانزده سوال، شش پرسش عادی را پاسخ نداد؛ به سه سوال دیگر، بلی یا خیر گفت و برای شش سوال هم، تنها چند کلمه پاسخ... از مجتمع که خارج شدم، کاغذ را مچاله و به گوشه‌ای پرتاب کردم. زیر لب به خودم دشنام دادم که هشت ماه از وقتم را صرف او کردم و روانم را آزار دادم، آخرش هم... وقتی که او برایت احترام قایل نمی‌شود، آن گاه برای چه باید عکس او را با ژست‌های مختلف روی جلد بیاوری... شاید پاسخ این باشد، <برای مردم...> اما او برای مردم، برای من و برای تو چه کرد؟ مردم باید بدانند که برخی از اهالی این قشر چگونه رفتار می‌کنند... ما برای آنان می‌گوییم که برای مردم از شما گفتگو می‌خواهیم و آن گاه آنان هشت ماه، ما را به دنبال خود می‌کشانند. زمانی که این اتفاق در تابستان گذشته که اگر اشتباه نکنم، مردادماه گذشته بود، افتاد... به یاد حرف‌های <پوپک گلدره> افتادم که به من در اوج محبوبیت و مشهوریت به خاطر دریافت سیمرغ بلورین از جشنواره فجر گفت: اگر به خاطر مردم است، بپرس و من پرسیدم تا رسیدم به همان پرسش پایانی. <اگر در پایان چیزی دوست دارید، بگویید، به عبارتی سخن پایانی> و او پس از کمی تامل گفت: <ما انسان‌ها، باید قدر یکدیگر را بدانیم، مرگ به همه ما نزدیک است، مرگ در کمین همه ماست، دنیا چند روزی بیشتر نیست، ما در دنیای دیگری هم باید زندگی را تجربه کنیم، مرگ پایان زندگی نیست، پس با کوله‌باری از رفتار پسندیده به سوی آن دنیا گام برداریم.>
    و لحظاتی بعد صحبت‌هایش عامیانه‌تر شد: <برای یکدیگر کلاس نگذاریم، از غرور فاصله بگیریم، دل‌هایمان را به یکدیگر نزدیک‌تر کنیم، به مادیات زندگی توجه بی‌جا نشان ندهیم و از گذشتگان عبرت بگیریم، دست پایین‌تر از خود را بگیریم و به او کمک کنیم که تنها همین مسایل، نام انسان‌ها را نیک می‌کند...> و چه زیبا پوپک آن گفته‌ها را به زبان آورد، چرا که خود این گونه بود و به همین شکل زندگی می‌کرد...
    روحش شاد

 

 

عکس های پوپک گلدره

 







+ نوشته شده در  88/07/19ساعت 6:28  توسط آرزو  | 

همه تقدیم تو باد

 

نغمه های دنیای صورتی من گاهی هم!... دنیای کمرنگ من

 

دلم گرفته ازا ینکه همیشه نوشته هایم در سوت و کور مانده اند

دلم گرفته از اینکه هیچ وقت هیچ کس نوشته هایم را درک نکرده است

اما من از دل مینویسم از عمق وجودم

نمیدانم شاید اینبار هم بی تفاوت از کنار نوشته هایم رد شوی

یا شاید هیچ وقت نخوانی

اما باز هم میخواهم بنویسم از دلتنگی خودم ، تو، او و همه و همه

دلم گرفته چشمانم براي ديدنت بهانه مي گيرند.

 نمي دانم با جاي خاليت چه کنم؟  

دلم گرفته ديروز گريه کردم، امّا، گريه هم آرامم نکرد. 

اين روزها، کمترين چيزي که تقسيم مي شود، باور است؛

 باور. در عوض هر قدر بخواهي، ترديد مي يابي و نا اميدی

ديشب يکي مي گفت: «او اگر آمدني بود، تا به حال آمده بود.»

خسته ام، 

خسته از اين لحظه هاي خاکستري، لحظه هاي خالي از حضور سبز تو

 یقین دارم که میدانی دلم تنگ و گرفتس شاید صدای غربتم را احساس کنی

چقدر تپش های دلم خسته و نا منظم و در حراسند

قلبم بیماره اما هیچ فرقی نمیکند چون تو نمیدانی

خوب دیگه بسه حوصله ندارم

حوصله نوشتن هم ندارم

 خداحافظ غزل خوان نغمه های من

 


 

 

+ نوشته شده در  88/07/12ساعت 0:33  توسط آرزو  | 

ویرانه

نغمه های دنیای صورتی من گاهی هم!... دنیای کمرنگ من

در ذهن خاطره هایم سکوتی غمناک نهفته هست

دفتر خاطرات دیشبم را میگشایم چقدر کویری ست

آرزو کردم کاش دیشب هم باران میبارید و این دشت کویری را خیس میکرد

تا مثل شبهای دیگر قشنگ میشد

افسوس که همه ناراحتن و دلگیر خانه بوی غم میدهد

 من میگویم خانه ای که ویران شد آباد کردنش سخته

اما او میگوید شاید! ولی محکمتر میشود

شاید حق با او باشد  چقدر صبورانه به حرفایم گوش میکند

نمیدونم چرا حس میکند که من ویرانش میکنم

 حس میکند حرفهایم خوشآیند نیستن

 حس میکند میخواهم پائیز را براش به ارمغان بیاورم او پائیز را دوست ندارد

اما من همیشه پائیز را با دلخوشی بدرقه میکنم

و تمام فال های حافظ را در نغمه های زندگیم به خواب خوش زمستانی

 میبرم !

حس میکنم  باز ماه میتابد

به سپیدی کاغذهایم میتابد تا کمی از این سنگدلی شب را بشکافد و

برایم امیدی بدهد تا حداقل کمی آسمان برای من باشد

تا بنویسم دوباره از خیسی آسمان

چقدر در زیر نور مهتاب نشستن بوی بهشتی میدهد

اینبار برایم چه حرف و ارامشی اورده ای ؟

چیزی در بساط ندارم ! جز ساعت بیخوابی دیشب که در حوض

خالی نگاهم به خرمگاه دلت خشک شده

همه اش برای تو

این وقار زیبای بی مرزت نشان از دل گرفته ی  توست

 خسته نباشی ماه زیبا هنرمندیت را مثل همیشه به تماشا گذاشتی

که این هنرمندیت سرچشمه همه زیبائیهاست

خسته نباشی ماه غزل خوان حافظ

 

+ نوشته شده در  88/07/11ساعت 15:42  توسط آرزو  | 

ستاره!

 

نغمه های دنیای صورتی من گاهی هم ! ... دنیای کمرنگ من

 

نمیدونم اینبار از کجای قصه شروع کنم .با پرسیدن حال و احوالت 

معلومه زیاد خوش نیستی لحظه های تنهایی هرکسی یکی از خصوصی ترین

لحظه های عمرشه. شاید تو این لحظه ها باشه که یک تلنگر کوچیک بس باشه

 واسه خیس شدن چشم آدم.

غم از دست دادن یک دوست. یک عزیز. دلتنگی برای هر کس و هرچیز. یا به یاد آوردن یک

عشق قدیمی که ته ذهنمون خاک میخوره.

 امشب باز دلتنگم، آسمون پر ستاره است و من باز دلتنگم ستاره ها چشمك مي زنن

 ،ستاره ها مي درخشند و به من لبخند مي زنن، انگار با درخششون مي خوان

 بهم اميد بدن اما دنیای تو سوت کوره دلت از مردم این سرزمین گرفته به تو خیانت شده

 خیانتی که در وصف نمیگنجد واژهای تازه ای برای دردل کردن با تو نمی یایم

 فقط میخواهم بهت امید بیهوده ای بدهم میدانم هر چه بگویم در وصف خیانتی که به تو شده

 نمیگنجد اما چاره ای نیست بهت میگم همه غمهای دلت را در دستمال کهنه ای ببند

واز خود دورشون کن اما کدام آدم عاقلی میتونه شکست دلشو از خودش دور کنه

من از همسایگی علفهای گمنام خانه خودم برات سخن میگویم

از رودهای قشنگی که همیشه از جلوی خانه ام در حرکت هستند

 از آینه اتاقم که هر روز دختری گل سرهای صورتی خود را به موهایش میزند

 همه اینهارو به خاطر دل غریب تو میگویم تا امیدی به تو بدهم

 بهت میگویم باز هم میتونی امید تازه ای پیدا کنی دست نوازشگر تازه ای پیدا کنی

میتوانی سایه ای بهتر از اون برای رفتن در کنار خودت انتخاب کنی

 اما حس میکنم که زخم نفسهایت مرحمی ندارند

تو شکسته ای دیگر نمیشود فراموش کنی

 نامه عاشفانه تو پاره شد ه

دلی که بویی زفا نبره است قلبت را در دست شکسته

او غرور مردی را پایمال کرده

جلوی همه غزت اوحترامش را از بین برده

 پس نمیتواند زن زندگی ستاره خوبی مثل تو باشد

آمد طلوعی تازه براش مهیا کرد و رفت

امد و ستاره را در اب دریا غرق کرد ورفت

بگذار برود لایق مهربونیهای تو اون نیست

تو ستاره هستی و منتظر اسمانی باش که یه روز تور در خود جای میدهد

 کسی که مثل خودت از اهل اسمان باشد

کسی که حداقل یه ذره حس انساندوستی در وجودش پیدا شود

بگذار تا هر جا دلش میخواد برود اما این رسم دنیاس هر کسی خیانت کند وبرود روزی برمیگرد

اون روز تو دیگر پذیرای اون نباش

او باران زده برمیگرد به سراغ تو

در خانه ات را به رویش وا مکن نه به خاطر انتقام نه !

انتقام هیچ وقت درست نبوده و نیست

به خاطر اینکه او از اهل اسمان نیست دیگری را بر تو ترجیح داد

به خاطر شکستن غرور مردی جلوی همه

دیگر پذیرایش نباش

او دیگر تورو را نخواسته چون مرد دیگری را پسند کرده به قول خودش اهل تهران هست

از اون پسرهای مد روز که یه شلوار لی میپوشن و یه تیشرت به تنشون میکنن

و با مدل موهای عجیب و غریب

فکر میکند مرد رویاهایش را یافته و با صراحت میگوید که مرا خوشبخت میکند

 اما بیچاره نمیداند که در پس این خوشبختی ظاهری بدبختی همیشگی نهفته هست

 خدایا هدایتش کن نور امیدت رو به همه بتابان به ان دختر رحم کن تا بدبختی خودش را رقم نزند

اما با همه اینها ستاره باز هم دوستش دارد

 هر چند وقتی میپرسیم میگوید نه فراموشم شده دیگر نمیخواهمش

اما دل مهربونش نجوا از بی فراموشی او میدهد خدایا خوشبختش کن

لایق خوشبختیهاست

نمیدانم حرفهای امید دهنده ای که زدیم کارساز بود یا نه اما خودت که میگویی خیلی خوب بود

در اخر ستاره عزیز

سکوت کن و در سکوتت  توکل بخدا او همه دلتنگی های تورو را میبیند

خداوند گریه های هر مردی را میبیند و دلش به لرزه در می آید که مردی در حال گریستن است

این شعر هم از کارو تقدیم به ستاره

برو ای دوست برو!
برو ای دختر پالان محبت بر دوش!
دیده بر دیده ی من مفکن و نازت مفروش...
من دگر سیرم... سیر!...
به خدا سیرم از این عشق دوپهلوی تو پست!
تف بر آن دامن پستی که تورا پروردست!

کم بگو ، جاه تو کو؟! مال تو کو برده ی زر!
کهنه رقاصه ی وحشی صفت زنگی خر!
گر طلا نیست مرا ، تخم طلا، مَردم من،
زاده ی رنجم و پرورده ی دامان شرف
آتش سینه ی صدها تن دلسردم من!
دل من چون دل تو، صحنه ی دلقک ها نیست!
دیده ام مسخره ی خنده ی چشمک ها نیست!
دل من مامن صد شور و بسی فریاد است:
ضرباتش جرس قافله ی زنده دلان
تپش طبل ستم کوب، ستم کوفتگان
چکش مغز ز دنیای شرف روفتگان
«تک تک» ساعت، پایان شب بیداد است!
دل من، ای زن بدبخت هوس پرور پست!
شعله ی آتش« شیرین» شکن«فرهاد» است!
حیف از این قلب، از این قبر طرب پرور درد
که به فرمان تو، تسلیم تو جانی کردم،
حیف از آن عمر، که با سوز شراری جان سوز
پایمال هوسی هزره و آنی کردم!
در عوض با من شوریده، چه کردی، نامرد؟
دل به من دادی؟نیست؟
صحبت دل مکن، این لانه ی شهوت، دل نیست!
دل سپردن اگر این است! که این مشکل نیست!
هان! بگیر!این دلت، از سینه فکندیم به در!
ببرش دور ... ببر!
ببرش تحفه ز بهر پدرت، گرگ پدر

 

+ نوشته شده در  88/07/11ساعت 13:20  توسط آرزو  | 

تنها کسیکه متنفرم!

 

تنها چیزی که از زندگی میشود آموخت فقط یک کلمه است:"می گذرد"

آه خدای من باز هم دیدمش

باز هم ان مردک را دیدم باورم نمیشد کسی که یه عمر زندگیم رابه فنا کشید.

مردي كه مغرور و با صلابت مقابلم ايستاده بود كسي بود كه يك عمر به

خاطر غفلتش عذاب كشيدم و بدبختي را با دل و جان پذيرفتم . مردي كه

هر وقت صدايم مي زد از ترس بند دلم پاره مي شد.  به سختي خودم را

روي پا نگه داشتم و سعي كردم خوددار باشم و خيلي عادي رفتار كنم

تا متوجه هراسم نشود ٠ مثل همیشه تو یک ماشین گرانبهانشسته بود.

 آه خدای من هنوز عوض نشده همان کس است.

اینبار در پی بدبخت کردن کدام دختریست اینبار اینه بخت کدام دخترک

را شکسته است. پاهایم توان رفتن ندارند نمیدانم بروم یا برگردم.

 دلم میخواهد بشینم. آری بشینم بهتر است اما او دارد حرکت میکند حس

 میکنم که ماشینش به راه افتاده . اره رفت و این منم که مانده ام .

باید خودمو جمع و جور کنم وسط خیابون مردم نگاهم میکنند.

 اما نمیدانم چیکار کنم

من چرا ایستاده ام  من دارم میرم اداره باید حرکت کنم.

 چاره ای نداشتم افتان و خیزان به حرکت در آمدم سوار سرویسم

 شدم و دیگر هیچ نفهمیدم

الان ساعت ۸ صبح نشسته ام بر روی صندلیم چه صبح بی رمقی چقدر

 خسته ام انگار یک روز پرشلوغ کار کرده ام .

میخوام زود برم به خونه  اتاقمو ببندم و باز بنویسم بر خلاف روزهای

 دیگرچقدر اداره خلوت است

 انگاره امروز همه مردم از د ل زارم خبر دارند کسی کاری تو اداره ندارد

 هیچ کس در رفت و امد نیست صدای باران را میشنوم چشمانم را میبندم چه

باران قشنگی میبارد. پنجره اتاقم را باز میکنم  چه بوی خاکی می آید چه صدای

قشنگی میشنوم  سردم شده است خیلی سرد

 آه خدای من امروز همه چی دست به دست هم داده اند تا مرا به گذشته ببرند

باز هم میخواهند مرا با بدبختیها همنوا کنند نه خدایا این رسمش نیست نمیخواهم

به یاد بیاورم

من همه خاطرات آن روزها را سوزانده ام همه عکسهارو تیکه تیکه کرده ام

 هیچ چیز از اون زمان نمونده هیچ چیز 

  اگر نمونده این حسی که ویرانم میکند چیست ؟با چه زوری میخواهد مرا

به گذشته ببرد.  انگار باید بروم یادم می اید روزی که باران میبارید مثل الان، 

شب شده بود همه ازصبح اماده تمیز کردن خونه بودند

خیلی خوشحال بودند .  قرار بود مهمان بیاید همان مهمانی که مادرم

 میگفت مهمان خداست

زنگ دربصدا در امد من هنوز لباسم را نپوشیده بودم

هنوز هیچ حسی نداشتم خدای من چرا اینطور شده ام

شاید چون هیچ به عقیده من احترام نگذاشته اند 

هیچ  خواست و نخواست من مهم نبوده است 

 پس چرا باید حس قشنگ تو وجودم پیدا میشد ؟چقدر به خودم حق میدادم 

همه میدانستند که به زور و خواسته خودشان اینکار انجام شده

مادرم ازترس ابرویمان هی قربون صدقه ام می رفت

همه واردشده بودند  مثل بقیه دخترا هیچ شوقی برای دیدن

ان مردک نداشتم فقط دلم میخواست زودتر برود

هر چی هست زود تموم شود اما اون تازه امده بود که بماند و جشن بگیرد

اری ان مردک تو نبرد یکساله ما پیروز شده بود من باخته بودم دیگر

 چیزی نداشتم همه چی تمام شده بود اون اکنون در خانه ما بود

همه جا ساکت بود در اشپزخانه تکیه به یخچال نشسته بودم

چشمانم را  بسته بودم  ناگهان حس کردم همه جا تاریک شد

چشمانم را باز کردم اره تاریک شده بود برق رفته بود

هه!

نمیدانم باید خوشحال میشدم یا بر بخت بد خودم گریه میکردم به خود گفتم

 از هم اکنون چراغ خوشبختی تو خاموش شد

 صدایی شنیده شد اره داشتن  منو صدامیکردن

 خدای من کمکم کن!  دستانم میلرزید چادرم را به زور نگه داشته بودم

 وارد اتاق شدم سلامی کرد م و اجازه نشستن خواستم 

اکنون این من بودم که در کنار پنجره نشسته بودم چه بارانی میباید

همه بیرون رفتند از گوشه اتاقی نوری دیده میشد من مانده بودم و ان مردک

حس میکردم که هاج وو اج نگاهم میکند . اکنون روبری مردی نشسته بودم

 که مرا شکست داده بود با همه وجودش میخندید.  خدایا من چه کنم این چه

 حس تلخیست که من دارم انگار نامحرمی دستم را گرفته . پرم از حس گناه

از نگاهش بدم می آید نمیخواهم مرا ببیند  پرم از حس دلتنگی

پرم از دردو ناله    پرم از شکست

 ناگهان صدایش را شنیدم خب خانوم حالت چطوره ؟چاره ای جز جواب نداشتم

- ممنون

- میدونم هیچ شرطی نداری

- نه ندارم

- اما من تصمیم گرفتم ویلای کلاردشت رابه نامت کنم و پانصد سکه طرح قدیم

وای خدای من دارد باج میدهد میخواهد مرا بخرد اما اسیر احساساتم نمیشوم

 قیمت یه عمر با ابرو زندگی کردن من وجهش این نیست جوابش را دادم

- نیازی نیست

- اگه شرط دیگه ای نداری انگشتر رابدهم

اره درست شنیده بودم از انگشتر میگفت انگشتری که همه دخترا ارزوشو میکنن

من چی؟!دلم میخواست بزنمش دلم میخواست در اون لحظه زنده نمانم اون میخواست

 دستش را بدست من بزند نه من تحملش را نداشتم  برای اولین و اخرین بار

حرف دلم را برایش زدم گفتم میدانید که این محرمیت بین من و شما اجباریست؟

میدانید که من هیچ شوقی به این ازدواج ندارم

من با شما سنخیتی ندارم سن شما دوبرابر سن من است

بهانه دیگری نمیتوانستم بیاوردم چون کسی درک نمیکرد که دوستش ندارم

مجبور بودم سنش را بهانه بگیرم

اقا تور وخدا این انگشتر را ببرید و به همه بگویید که شما نمیخواهید مرا

 شاید اینطوری دست از سرم بردارند 

التماسش میکردم اما غرورم اجازه نمیداد بیش ازا ین خرد شوم تنها

حرفی که زد این بود تو سنت کم است خوب بد زندگی را نمیفهمی من اذیتت

 نمیکنم ازاد زندگی کن  میدانم که یه روز خوشت میاد از من 

 چه فکر خامی!

 اون از من خواسته بود ازادانه زندگی کنم مگر میشود؟مردی از خانومش

بخواهد که ازاد باشد و هر کاری دلش خواست بکند ؟!

باشه آقا اما من هیچ تعهدی بشما ندارم خودتون اینطور میخواهید

خندید و صدای خنده اش را شنیدم اکنون او رفته است

اما خانه بوی  کثیف او را میدهد. 

 جای او برای همیشه در گوشه اتاق مانده بود

 از اون اتاق بد م میامد نمیخواستم وارد انجا شوم

ای خدای مهربان کمکم کن. دختری میمیرد. دختری میمیرد

همه رفته بودند ساعت سه نصف شب بود هنوز برق نیامده بود خوابم نمیگرفت

خدای من چیکار کنم ؟نکند فکر شیطانی بکنم و ابروی خانوادمو زیر

 سوال ببرم نه نه  توباید صبور باشی

تو میتونی

تو باید امید داشته باشی زندگی که به اخر نرسیده

پاشو پاشو میتونی آه که چه امید عبسی

چقدر غمگین بودم حتی عزیزین کس زندگیم حق رابمن نداده بود

 نمیدانم شاید لایق زندگی همین مردک بودم چن روزی گذشته بود

چشم باز کردم تو خیابونی بودیم که قرار بود حلقه نامزدی انتخاب بکنیم

چه حلقه ای چه انتخابی بی سروصدا دارم میرم دنبال مادرم

تنها کسی که متوجه من هست دخترک کوچکی باسم مریم که تنها 5 سالش

بود با من هم قدم شده

انگار بغض گلویم رو میفهمید

انگار خیسی چشمانم راحس میکند چه بمن زول زده بود

درست کنار من راه میرفت

چقدر قشگ و ناز بود 

گفتم اسمت مریمه  ؟

سرش را به علامت تائید تکان داد 

گفتم چه اسم نازی داری

نگاهش به بلوزی بود که بتنش کرده بود

بلوزش تازه بود انگار حس قشنگی داشت و میخواست بفهماند که  

 لباس تازه پوشیده خوشحال، اما ساکت بود

حس میکردم تنها همدمم در ان لحظه های تلخ  همین دختر نازو کوچولو هست

از یه مغازه ای انگشتر نگین بخت رابرایم انتخاب کردند

من که نمیفهمم چیکار میکنم و کجا میرم وچرااینجاییم

هنوز باورم نمیشد

انگشتری بدسم کردم یه نظر به انگشتر انداختم  و به خانه برگشتیم

روزها به همین منوال سپری شد

روز موعود فرا رسید

روزی که قرار بود مرابه عقد کسی که بدبختیم را رقم میزد در بیاورند

چقدر ساکت و صبور بودم حرفی برای گفتن نداشتم

همه ارزوهایم ویران شده بود همه امیدهایم را گرفته بودند

من عروس شده بودم عروس بدبخت و تنها

به خودم نگاه میکردم یعنی این منم؟باورم نمیشد همه امده بوندن که

ویرانی ارزوهایم را نگاه کنند همه چیز تمام شده بود من دفترچه بدبختی

 خودم را امضا کرده بودم بی انکه دلم بخواهد هیچ کس بفکر من نبود

شب شده بود همه رفته بودند بلند شدم وجلوی اینه ایسنادم

با خود شعری را که دوست داشتم زمزمه کردم

نفرین خدا بر من اگر چشم سیاهم

در مردمک خویش کشد نقش تو را باز

نفرین خدا بر من اگر باز به شبها

با این دل سودا زده ی خویش کنم راز

نفرین خدا بر من اگر رو به تو آرم

گر رشته ی جان بگسلد از حسرت دوری

نفرین خدا بر من اگر با تو دوباره

گویم سخنی زینهمه اندوه و صبوری

نفرین خدا بر من اگر نام تو گویم

نفرین خدا بر من اگر راه تو پویم

نفرین خدا بر من اگر از دل رسوا

نام تو و یاد تو و مهر تو نشویم

چقدر چهره غمگینم گنگ وبی هدف مانده بود

شاید اولین بار بود که اینقدر از کسی متنفر بودم اره اولین بار بود

من تا حالا از کسی بدم نیومده بود.این تنها فردی بود که با همه وجودم

میخواستم که نباشد او مرا در گردو غباری کشانده بود که نمیتوانستم نفس بکشم

یکی دوروز بعد مراسم سپری شد

 و من با اضافه کاری هایی که در اداره می ماندم

خیلی دیربه خانه می امدم برف همه جا را فراگرفته بود

بهانه ای برای خانوادم داشتم به همه میگفتم کارم زیاد شده اما اونا میفهمیدن

هواسرد شده بود و من نمیتونستم بااون مردک بگردم این هم یه بهانه نابجا بود

از سرکار مستقیم به اتاق کوچیکم میرفتم هیچ حرفی برای هیچ کس نداشتم

زندگی من تموم شده بود بی هدف روزهای زندگیم ورق میخورد

هیچ راهی بذهنم نمیرسید

یعنی تااخر عمر باید میسوختم؟

نه امکان نداشت توباید تلاش کنی شاید راهی باشد باید فکر کنی

اما چه راهی روزها میگذرند و هر روز بدتر از دیروز نفرتم بیشتر

 میشودخدای من مگر ممکن است

من با اون هیچ صنمی ندارم

هیچ همفکری نداریم

من حتی یه بارم تو چشماش نگاه نکرد م چرا ظلم میکند . من بدی در

حقش نکردم این زندگی چه لذتی برایش دارد که ولم نمیکند. او که مرا

نمیبیند هر وقت هم می اید چادر وروسری بسر دارم چرا نمیخواهد بفهمد

باز هم روزها میگذشتند زمان متوقف نمیشد تا فکری بذهنم برسد .

 

شب تولدم بود دلم گرفته بود تو اینترنت مشغول بودم که بعد از مدتها

عزیزی رو دیدم چقدر دلم میخواست حرف بزنم

چقدرنیاز داشتم کسی حرفایم را بشنود وبمن حق بدهد

اری خوش بودهمون کسیکه که همیشه صبورانه حرفهایم را گوش کرده بود

بی صبرانه سلامش کردم

بعد ار کلی احوالپرسی از زندگیم پرسید ازازدواجم

تنها همین جمله بیادم می اید که گفتم ازش متنفرم

نمیدانم شاید قسمت خداوندبود که ان شب دوست عزیزم را ببینم حرفهایش

امیدی برایم داده بود شب تا صبح به حرفهایش فکر میکردم

راست میگفت من حق زندگی دارم هنوز سنم خیلی کم هست

میتونم تصمیم درست بگیرم

یه نگاه به زندگی کسانی که همسرشان را دوست ندارند اندختم

وای چه زندگی وحشتناکی

وزندگی من وحشت ناکتر!  بهترین روزهای عمرم تلف شده بودم

هیچ لذتی نداشت روز بعدش به  مجتهدی زنگ زدم  و ازش تقاضای

 استخاره کردم قرار بود بعد از نماز شب جواب استخاره را بدهد

اروم وبی سر و صداداشتم دعا میکردم ان لحظه رسیده بود گوشی

 را برداشتم و بهش زنگ زدم و اروم صحبت کردم

استخاره من بد امده بود در مقابل نیتی که کرده بودم. خوشحال بودم

 خدا هم تصمیم مرا میخواست. دل سردم اکنون داشت گرم میشد

ممنون خدای من که با من همفکری کردی دیگر باید دست بکار بشوم

 باید از یه جایی شروع کنم اما نمیدانم چرا قدرت و جرات بر زبان اوردن

کلمه طلاق را نداشتم

تا اینکه تصمیم گرفتم قاطع و سریع فکرم را به همه منتقل کنم

تو سکوت شب، پشت پنجره نشسته و به آسمون خیره شده بودم.

 بر عکس ساعتی قبل، اصلا خیال خوابیدن نداشتم.

ذهنم اونقدر درگیر بود که اگر هم می خواستم، خواب به چشمام

 نمی اومد. خاطره ها مثل یه موجی توی ساحل ذهنم پرسه

می زدن و مدام تکرار می شدن. دلم می خواست می تونستم همه ی

گذشته رو با موج فراموشی به قعر دریای ذهنم بفرستم و فقط با حال پیش برم

 روز بعداز سرکارامده بودم

مادرم هم دیگر حوصله قبلی رو نداشت از بی توجهی های من نسبت

 به اون مردک خسته شده بود ناراحت بود وشاید مرا نفرین میکرد نمیدانم

باز مثل همیشه میخواستیم بحث کنیم میخواست بگوید که چرامحلش  

 نمیدهم چرا همه رو اذیت میکنم که حرفش راقطع کردم

و گفتم میخوام جدا بشم من دوستش ندارم این من بودم با این جسارت

 حرفم را زدم؟انهم جلوی مادرم اون صحنه جلوی چشمامه که چطور مادر

دو دستی بر صورتش زد

باورش نمیشد که دختریکی یه دونه اش میخواهد مهر طلاق به پرونده خود بزند

نمیدانم شاید خدا هم مرا نبخشد به خاطر این تصمیمم اخه میگویند

وقتی کسی طلاق میگیرد عرش خدا به لرزه در می اید

اما من قدرت ادامه نداشتم باید اینطور میشد

باید جدا میشدم

سهم من از زندگی این نبود

یه عمر همه احساس و دوست داشتن قلبم رو نگه داشتم برای کسی

 که شریک زندگیم باشد. کاری نکردم که ابروی خانوادم و خودم زیر سوال بره

مثل دخترا نگشتم و نپوشیدم و حرفهای تند نزدم

این حق من نبود نه نبود

سهم خودم را میخواستم

از همه قهر کرده بودم

تنها امید شبهایم عکس امام حسین ع بود که هرشب با گریه

 حرفهایم را میشنید شاید خسته بود اخه خودش خسته کربلا بود

اما چاره ای نداشتم باید حرف میزدم

روزها میگذشتند و من با تصمیمی که گرفته بودم دیگر خانواده ام

روی خوش بمن نشون نمیدادند

نمیدانم شایدحقم بود

بعد از گذشت دو ماه تصمیم خانواد م عوض شد  شاید کار امام حسین بود

که اینها همگی یه بارکی عوض شدن و حق دادن بمن

اما دیگر کا ر از کارگذشته بود

ا ن مردک راضی نبود زیر بار برود

خیلی صحبت میکردیم اماراضی نمیشد

زمان گذشت و گذشت و گذشت

یک ساال بعد باز هم همه ریش سفیدهای فامیل جمع شدن تا باهاش صحبت کنند

اما بازم زیر بار نرفت

تنها حرفش همین بود که اخر سر راضی میشوم که برم خانه اش

اما من دختری نبودم از تصمیمی که گرفتم برگردم

همه خسته شده بودن

میگفتن برو سرخونه زندگیت شاید مهرش بدلت نشست

نه من هیچ حسی به اون مردک نداشتم

دو سال تمام شده بود

من هنوز امید داشتم که یه روز به پایان  میرسد این روزهای تلخ

سال سوم فرا رسیده بود

هنوز خبری نشده بود

یک روز که باز هم رفتن برای صحبت کردن گفته بود فکر میکنم و جواب میدهم

یه چراغ کوچک امید تو دلم روشن شده بود حس میکردم اینبار تمام میشود

اما بعد از سه روز باز هم جوابش منفی بود

دلش میخواست اذیتم کند

دلش میخواست سر به تنم نباشد

اخه چرا

من که بدی نکرده بودم فقط دنبال سهم خودم بودم

سال سوم تمام شده بود که من دیگر همه امیدم را از دست دادم و

 تصمیم گرفتم بی انکه حرکتی کنم به زندگیم همینطوری ادامه بدم دیگر

هیچ کس امیدی نداشت حالم از ازدواج بهم میخورد

حالم از هر زوجی که میدیدم بهم میخورد باورم نمیشد که کسی خوشبخت شود

همه دخترو پسرهای هم سن فامیل ازدواج کرده بودند

سال چهارم هم رسیده بود

باز هم امیدی نبود

دیگر هیچ فکر نمیکردم

بی هدف و بی اراده شده بودم

همه نیرویم راگرفته بودند

سال چهارم داشت تموم میشد

دیگر باورم شده بود که تا اخر عمر کارمون همینه  دیگر تحمل هیچ کس

 را نداشتم حتی خانو ادم که  باعث بدبختی من شده بودند

شبی ازشبها باز که بحث همین مسئله بود

برای اولین بار سر خانوادم دادزدم که باعث بدبختی من شما هستین

اما من شمارو میبخشم

 

 شب شهادت امام حسین ع بود

سال پنجم رسیده بود

شاید اینجا فقط چند سطر باشد

اما برای من 5سال  یک عمر بود همه خسته شده بودند

شب شهادت حضرت امام حسین

دیگر نتوانستم صبر کنم

هوا خیلی سرد بود نماز خواندم

خدایم را صدا زدم

رفتم تو حیاط خانه تو اون سرما دستهایم را به اسمان خدابلند کردم

گفتم خدایا تو را قسمت میدهم به حرمت همین شبت نجاتم بده توانم

نمونده تنهای تنهایم دلم از همه شکسته هیچی برام نمونده

نامیدم نکن کفر میگویم خدایا نجاتم بده و دیگر بعد ازاون شب شاید خدا

سرنوشتم را عوض کرد پابه شش سال مگذاشتیم که توسط یکی ازفامیلمون

قبول کردن با گرفتن خسارت بملغ 10 میلیون کار را تمام کنند وقتش رسیده

 بودباید به فکر پول بودیم مبلغ کمی نبود بعدا توسط یکی ازفامیلها این

 مبلغ رو به 6 میلیون رساندند و با برداشتن وام این موضوع حل شد

یک ماه طول کشید تا اینکه بریم دفترخانه و حق طلاق را بمن بدهند

صبح روز 6 شهریور ساعت 8 قرار تو دفترخونه ای بودکه مشخص کرده بودند

فکرمیکردم نمی ایند نمیدانم چرا طولانی ترین شب زندگیم بود

امازودتر از ما اونجا بودند بمن سپرده بودند تو ماشین منتظر بمانم

تا اینکه 6 سال انتظارساعت 12 روز ششم  شهریور به سرانجام رسید

مراصدا کرده بودند برای امضای اخر

اری من موفق شده بودم

اما باز هم پای رفتن نداشتم جلوی خانومی ایستادم

که داشت مینوشت

ازش اروم سوال کردم ببخشین امضا کردن ؟

گفت نه خانوم اول باید شما امضا کنید بعد ایشون

دستام میلرزید میترسیدم ازا ینکه برود

و یکباره همه چی خراب بشود

یک امضا دو امضا سه امضا و تمام

اون هم به همین ترتیب امضاهایش را زد

دیگر همه چی تمام شده بود اما من باور نمیکردم

رفتم تو ماشین

گریه ام گرفته بود

نمیدانم ازخوشحالی بودیا از بدبختی

همه این شش سال جلوی چشمم بود

یک عمر بدبختیم را امضا کرده بودم انتظار به پایان رسیده بود من موفق شده بودم

اینبار پیروز میدان من  بودم

حقم را گرفته بودم

سهم من همین بود؟

نمیدانم

بعد از شش سال از آینه ماشین میدمش با همه تلخیها وبدیها هیچ کس

نفهمید تو دلم بهش چی گفتم  . نفرینش نکردم

نه نکردم

چون تنها اشتباه او نبود

از اینکه شش سال زندگیم را به هیچ هدر داده بود خیلی ناراحت بودم

اما از اینه ماشین که دیدمش

تو دلم گفتم حلالم کن

من حق تو نبودم باید میرفتم

دلت از من نشکنه و نفرینم نکن دیگر زندگی برایم نمانده

مطمئن باش من فقط حقم را ازتو گرفتم اما اسم تو تا لحظه مرگ تو شناسنامه من حک شده

چقدر غم انگیز است بی دلیل اسم کسی رو تو زندگیت قبول کنی

تابه اون لحظه من اورا نگاه نکرده بودم

اون جلوی دفترخانه در حال خداحافظی بود

حالا من مانده بودم و خاطراتی که شاید هیچ وقت نشه محو کرد

به خانه رسیدم

مثل اینکه عروسی بود

همه فامیل بودن

شیرینی خریده بودند

شام هم قرار گذاشته بودن همگی بریم بیرون

من گنگ بودم

گوشهایم نمیشنید

چشمانم نمیدید

فقط میخواستم بخوابم

بعدازشش سال برای اولین بار به راحتی بخوابم

از همه عذر خواستم روی تخت دراز کشیدم

و چشمانم را بستم

خدایا خدای مهربونم از تومتشکرم ازاین به بعداگر سرنوشتم رابد بنویسی ناراحت نمیشم

دسته مرا بگیر و دیگر مگذار که ازدواج مجددی داشته باشم

میخواهم تااخر عمر تنها بمانم

و این عشق پاکی که برای شریک زندگیم نگه داشته ام

تو وجودم بکشم

من دیگر نه عشقی میخواهم نه ازدواجی و نه زندگی

خوابم برده بود

ساعت 6 عصر بیدار شدم بعد از دوروز بشدت مریض شدم تا اینکه در بهبودی نسبتا کامل

روز نوزدهم شهریور ساعت۶ عصر  به محضر رفتیم و غیابی تمام شد 

بعد از دو سه روز کلا اسمش را ازشناسنامه ام محوکردم هر بار که باورم نمیشد

به شناسنامه رجوع میکردم با گذشت یک سال هنوز باورم نشده که

 تمام شده است یا نه؟!   هنوز باور نکرده ام که او دیگر نیست

شاید بیاید بازم

از او میترسم

خیلی میترسم

شاید باز هم زندگیم را بگیرد

اما نه اون رفته دیگر وجود ندارد

او رفته...

 

 

+ نوشته شده در  88/07/08ساعت 3:0  توسط آرزو  | 

آشنا

نغمه های دنیای صورتی من گاهی هم ! ... دنیای کمرنگ من

سلام خوبید

یه اتفاق جالب افتاد...

یه ادمی پیدا شده باافکار جالب فکر نمیکردم همچین ادمی هم هست دوست دارم 

 بازم باهاش حرف بزنم  یه جورایی مثل خودم فکر میکنه  نمیدونم میشه یا نه...

ولی خوب زود گذشت....

من خیلی احساس ارامش داشتم حرف هایی میزد که دوست داشتم بشنوم

فکر نمیکنم تظاهر بوده باشه ایمانش قابله تحسینه همچین کسی رو تو ادمای 

دوروبرن ندیده بودم دوست دارم...بشه که بازم حرف بزنیم....

دعا کنید حرفاش واقعا جالب بود....

اما میخوام بگم خیلی آدمه ....خیلی....

 

 

 

+ نوشته شده در  88/07/07ساعت 16:49  توسط آرزو  | 

پروردگارا!

بار الهی دوست بدار

کسانی که دوستشان داریم

ونمی دانند

وحفظ بدار

کسانی که دوستمان دارند

ونمیدانیم

 

+ نوشته شده در  88/07/06ساعت 17:27  توسط آرزو  | 

خورشید من

 

نغمه های دنیای صورتی من گاهی هم ! ... دنیای کمرنگ من

 

امروز به اندازه تمام دلتنگی هایم شاعر شده ام .

      خورشید قصه های  من پیراهن غصه هایش را به تن

کرده از تمام شمع های امیدی که در قلبش خاموش شده اند

حرف میزند خدای من چه امیدی به این دل خسته خورشیدم بدهم که

ارامش کند  و از قاصدکهای بی وفای روزگار که  هیچ خبری به یارش نبرده اند 

 گله نکند

      شاعر می شوم 

     به اندازه ای که اشک چشمان تو را درقاب  نوشته هایم جای دهم

      چقدر ویران میشود دله این ارزوی تو 

وقتی میگویی که  بی قرار تر از همیشه شده ای

     شاعر می شوم به اندازه ای که لبخند تو را روی نوشته هایم

بیابم اما هیچ اثری نیست

تو نمیخندی  تو هیچ از خندیدن نمیگویی از حضور نامش در صفحه

زندگیت سخت ناراحتی  و از نبودنش در صحنه روزگار زندگیت نالان! و من

حس میکنم که چقدر ویرانه دلت ویران است     

         چقدر محزونی درست مثل  شاپرکی که  دیروز از پیرزن تنهای

 قصه ها می گفت.

 و همه اینها یک بهانه دارد برای تو

    و نوشتن من بهانه های شماست .

همین ...............

 

 

+ نوشته شده در  88/07/06ساعت 13:26  توسط آرزو  | 

از من مخواه....

 

نغمه های دنیای صورتی من گاهی هم ! ... دنیای کمرنگ من

 

 امروز سفالگر قصه ما چقدر نگران من است

نمیدانم چی شده  فقط میخواد احساس مرا بداند از من میخواهد از زندگیم بگویم

از احساسم بگم از حسی که به زندگی دارم ...

از من مخواه...!

که احساسم را بگویم والا مجبورم در لابلای کتابهایم پنهون کنم

اما سفالگرم مرا خوب میشناسد میداند دلم گرفته

همه کاغذهای پاره شده من امشب آواره ان!

صدایم به صدای برگهای پائیزی که اخرین نغمه ارزوی خود

را در  زیر پای رهگذران خسته

احساس و زمزمه می کنندگره میخورد!

میدانی نگاه تو و عطر یاس حرفهایت به من عمری دوباره می بخشد.

حرفهای تو آرامشی نصیب من میکند چقدر مهربانی 

 خدایا این دختر

چقدر نازنبن است و عزیز

دلم میخواهد از نزدیک ببینمت اما حیف که فاصله بین ما زیاد هست

دلم میخواهد اون صدای  نازنینت را از نزدیک بشنوم 

تو چقدر ساده و پاکی چقدر پر از احساسی

حتی این ارزوهای مرده من هم وقتی تورو میبیند رام میشوند

  و آرام میگیرند

نمیدانم این احساس و شور وشوق کودکانه من میتواند

حرفهایم را به تو برساند

یا نه؟اما میدانم که میدانی چه میگویم تو خیلی پاکی

خیلی.....

 

 

 

+ نوشته شده در  88/07/06ساعت 1:13  توسط آرزو  | 

پائیـــــــــــــــز زیباســــــــــت

 

نغمه های دنیای صورتی من گاهی هم ! ... دنیای کمرنگ من

‌دخترک قصه ما چند روزیه درفکر بود.نفس عمیقی می کشد احساس

 می کندصدای نفس هایش تا آن سو هارفته است.تقویم را نگاه می کند.

پاییز رسیده است این روز ها بد جوری در سکوت رفته سکوتی که بهانه ای

 باشد برای نوشتن از پاییز...

دخترک از مداد رنگی هایش می گوید که شاید بتواند پاییز را هم ترسیم کند.

 بی مقدمه می گوید:

پاییز چه زیباست وقتی با ماه قصه ها قدم می زنم وخش خش برگ ها برایم

 دل انگیز می شود.

اما تو از ویرانی ها برایم میگویی گله ی نیست عادت کردم به ویران کردنت !

 میخواهم از پاییز بگویم از برگهای زرد،نارنجی وقرمزکه در زیر پاهایم فریاد می زنند.

اگر تو به وعده هایت عمل کنی آهنگ دل انگیزی می شود.نمی دانم چرا باز دوست

دارم با تو قدم بزنم! به سمت پنجره می رود،سکوتی در اتاق حکمفرماست.آیا این

سکوت می تواند یک طغیان باشد؟

 نگاهش می کنم به ماه قصه ، بی قراری هایش حکایت از دل گرفتگی ست از

گنجشکان می گوید،از این پرنده کوچک زیبا که چند روزیست ، خبری از آواز 

دسته جمعی دل انگیز

شان نیست دلش برای اتاقک تلاشهایش تنگ شده است اما نمیداند چرا سر نمیزند

بهانه ای در دست دارد ولی خودش از بهانه اش مطمئن نیست   واین غم انگیز است

 برای ماه قصه ها و من .

آهی می کشد در درون خود اما من احساس میکنم چقدر دلم میگرد

از این دلتنگی ماه قشنگ !

اما حرفهای هم رو نمیفهمیم چقدر درگیریم با هم !

قطره های باران روی پنجره نمایان می شود!

می گوید:

آیا  راست است پاییز فصل دلتنگی ست!

اما چرا من دل نگران برگ هایی هستم که باد با خود خواهد برد طوفان در راه است.

ودرختان تنومند عریان می شوند. و رویاهای من کمرنگ

دلشوره ی دارم! از این همه بی برگی ومن بهار را می خواهم

باید صبر کنم صبر تا روزها بگذرد.

ومن در انتظار بهار خواهم بود.

 

 

+ نوشته شده در  88/07/06ساعت 1:2  توسط آرزو  | 

 

دوستان گلم سلام   :    امیدوارم از وبلاگ جدیدم خوشتون بیاد این وبلاگم

با بقیه فرق میکنه میخوام هر روز از نجواهای دوستان و خودم براتون بنویسم

در این کلبه چند تا اسم و شخصیت ساختگی وجود داره یعنی بجای اسم واقعی

 دوستام اسمهای مستعار با تعبیرهای قشنگ انتخاب کردیم امیدوارم خوشتون

 بیاد ... یا حق

سفالگر قصه - خودش این اسم رو انتخاب کرده از بس مهربونه و ناز

 حس میکنه وقتی با سفال چیزی درست میکنه جون داره براش ،

 تعبیر قشنگیه امیدوارم سفالگر قصه ما موفق و پیروز باشه

 

  خورشید - چون نورو گرما میده به همه جا چون همیشه می درخشه و تا دنیا

هست تو اسمان میمونه دلم میخواد  زندگیش مثل اسمش نورانی و روشن باشه

 

 ماه - ماه قصه ما خودش خبر نداره که انتخاب شده برا این کلبه و جزئی از

 قصه را تشکیل میده این اسمو دوست دارم چون فقط شبا میاد و همه جارو زیبا

میکنه همه دوستش دارن امیدوارم زندگیش مثل ماه زیبا باشه

 

امید - اسمشو خودش انتخاب کرده  امید قصه ما یه امید داره تو زندگیش

 وقتی میاد به همه کس امید میده امیدوارم به ارزوش برسه

 

ستاره - ستاره زیبا که همه دوستش دارن تو اسمون قشنگ میدرخشه

 

 اسمون - اسمونی که همه اینارو تو خودش جا  داده اسمون من  خیلی مهربونه

خیلی ... خوش بحالت اسمونم

+ نوشته شده در  88/07/06ساعت 0:46  توسط آرزو  |